فریاد سکوت
تمام شعرها و مطالب از خودمه.استفاده با ذکر منبع مجاز است.(بیشتر اشعار من بداهه است.بدون ویرایش) 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
سِحر وجادو شده ام یا تله پاتی شده ای؟
 
آمدی مفت به چنگم! صلواتی شده ای؟
 
جانِ من قهر نکن ،باش که با آمدنت
 
بهتر از هرخبر و شور و نشاطی شده ای
 
 بین ِصد خواهش دل، ای نفسم ،دختر شهر....
 
آخرین خواسته ی مرد دهاتی شده ای
 
مانتو و روسری و شال و کلاهت ای جاااان
 
بَه چه زیباست عزیزم!شکلاتی شده ای
 
نکند جا بزنی ها...به خدا میمیرم
 
شک نکن قلب منی، پاک حیاتی شده ای
 
نبض ِ احساس منی ،بی تو دلم میگیرد
 
ای که با کلّ ِ وجودم قر و قاطی شده ای
 
فکر و ذکر و همه ی هوش و حواسم شده تو!
 
کاش بودی که ببینی چه بساطی شده ای
 
عشق پاکت نفسم ،حافظِ دورانم کرد
 
خودِمانیم ،عجب شاخه نباتی شده ای..
 
 
محمد رضا نظری(لادون پرند)
[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 18:14 ] [ (لادون پرند) ]
قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»

 

 

امشب از شعر پُرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم

توکجایی مادر...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو!

بسکه دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو!

جانِ من حرف بزن

امر بفرما مادر...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو!

کوچه پس کوچه ی این شهر پُر از تنهاییست

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو!

مادر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگُذری؟

جانِ من زود بیا

بغلم کن مادر...

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو!

گفته بودی:پسرم،عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو!

مادرم...مادر خوبم

به خدا دلتنگم

روبه رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار

تو که باشی مادر...

دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو!

گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو!

 

محمد رضا نظری(لادون پرند)

 

توضیح:این شعر را یک شب قبل از روز مادر پارسال بداهه نوشتم.با حسی حقیقی.

یک سال مادرم را ندیده بودم و واقعا دلتنگش بودم.

بعضی از دوستان پرسیده بودند این شعر از کیست؟!!!

متاسفانه بدون ذکر منبع در سایتها ...وایبر ...وبلاگها و... منتشر شده بود

حتی دو هفته پیش آقایی به نام:سیامک...همین شعر را به نام خودش در سایت شعر نو ثبت کرده بود.البته نصفه و نیمه و فقط به جای مادرم نوشته بود پدرم!!!

هرچند دو روز بعد مدیران سایت شعر نو متوجه شدند و شعرش را حذف کردند و به او تذکر دادند اما چه فایده؟!خیلیها در این دو روز شعر ناقص مرا با نام ایشان خواندند!!

واقعا اینگونه بی مسئولیتیها ظلم بزرگی به شاعرانی است که برای شعرشان زحمت میکشند و احساس خرج میکنند و آنوقت راحت یکی می آید و...

بیشتر اشعار من در سایت (شعر ناب)ثبت شده.از جمله همین شهر و شماره خورده.به نام من کد خورده

دوستان از نظر اخلاقی لطف کنند نه تنها شعر من بلکه شعر هر کسی را برداشتند با ذکر منبع استفاده کنند تا خدای ناکرده اینگونه اتفاقها نیفتد و دیگران  هم شاعرش را بشناسند

این را باید یک وظیفه بدانیم و امانت دار خوبی باشیم

با سپاس از تمام دوستانی که به حقیر چه در خصوصی و چه در عمومی لطف داشتند

روز مادر را به تمام مادران عزیز و بانوان بزرگوار تبریک میگویم

هیچ شعری نمیتواند پاسخگوی بزرگی مادر باشد

 

مادر خودش یک شعر است

 

[ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:49 ] [ (لادون پرند) ]
غزلی نوشته مجنون،برسد به دست لیلی
 
نَفَسم بگو کجایی که ستاره ی سهیلی؟!
 
دو سه خط گلایه دارم، که به عرض میرسانم:
 
من و میل اینچنینی!!!تو چرا بدون میلی؟!
 
همه شب به انتظارت، غزلی سروده ام تا
 
تو یِ بی وفا بدانی ،که دلم گرفته.! خیلی
 
نَنَویسم از نبودت؟؟! به خدا نمیتوانم
 
چه کنم گُلم؟...بمیرم؟بروم زیر تریلی؟
 
تو که پیش من نباشی،همه ی دار و ندارم...
 
قلمی...دفتر شعری، دو سه واژه ی طُفیلی
 
تو نماز نیمه شبها...تو نیایشی...نه شعری!
 
تو شبیهِ یک دعایی،که مقدسی! کُمیلی
 
من و پای لنگ شعرم،تو بگو چگونه روزی...
 
برسم به گَرد پایت؟ که قطار روی ریلی
 
نکند خبر نداری؟نَفَسم بیا که کار از...
 
غزل و گریه و هق هق،به خدا گذشته! سَیلی
 
که ز گونه های خیسم، همه شب چنان روانی
 
که نهار سرنوشتم،شده نوش جانِ لیلی!
[ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:28 ] [ (لادون پرند) ]
 

حالا که جوان نیستم و بی شر و شورم
 
حالا که فرو ریخته دیوار غرورم
 
حالا که به اندازه ی عمری گله دارم...
 
ای کاش بیایی،بشوی سنگ صبورم
 
ای کاش بدانی که چه محتاج تو هستم
 
امروز که تنها شدم و از همه دورم
 
ویرانه ی یک کاخ بزرگم که صد افسوس
 
پنهان شده از دیدِ همه ،گنج حضورم
 
یک سایه ی افتاده به خاکم که از این شهر...
 
سر خورده و بی حاشیه در حال عبورم
 
چون شمع که بی چون و چرا سوخته باشم...
 
توهین شده انگار به صد جای شعورم
 
پروانه کنارم بپر امروز که فردا...
 
امّید ندارم نه به گرما،نه به نورم
 
ای کاش بیایی که تو را سیر ببینم
 
حرفی بزنی کاش،که فردا کر و کورم
 
تا هستم و هستی لبِ دیوارِ حیاتم...
 
جولان بدهی کاش که فردا لبِ گورم

 

[ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:59 ] [ (لادون پرند) ]
باز قوّالِ زمان دست به تُمبَک ها شد

شب فرخنده ی وصلت چه مبارک ها شد

آسمان صاف شد و چلچله ها رقصیدند

چشم هر رهگذری ماتِ چکاوک ها شد

ناگهان هلهله شد!باغچه ی کنج حیاط...

محوِ تکثیر گل و حمله ی پیچک ها شد

آب و جارو زدم و خانه تکانی کردم

در و دیوار پر از خنده ی میخک ها شد

بغلت کردم و آرام تو را بوسیدم

چهره ی گل گلیت مثل عروسک ها شد

جانِ من راست بگو،راست بگو یادت هست؟

صورتت سرخ تر از رنگ لواشک ها شد؟!

آن زمان عشق کمی پاک و مقدس تر بود

واقعا بود!ولی مسخره ی فک ها شد

کَم کَمَک سرد شدی!رفتی و افسانه ی عشق...

مثل سیگار شبی طعمه ی فندک ها شد

رفتنت فاجعه شد!سدّ غرورم که شکست...

نیل زالو زد و آلوده ی جلبک ها شد

قصرِ نَی زاریِ سبزت لب تالابِ دلم...

آه!برگرد و ببین...خانه ی اردک ها شد

بعدِ راهی شدنت،ساحل آرام خیال...

عَرصه ی پر زدن و عشوه ی لک لک ها شد

پرچم عشق که از بُرجَک چشمت افتاد...

سینه مستعمره ی دولتِ بَختَک ها شد

خاک بی دغدغه ی قلب به امضای تو بود...

که پر از بُلدوزر و پیکُور و غلطک ها شد

مثل نجارِ همان قصه که از تنهایی...

مدتی مسخره ی دست وروجک ها شد

اینک از آنهمه احساس چه داریم؟بگو!

عشقمان قصه ی خوابِ شبِ کودک ها شد

[ سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 5:55 ] [ (لادون پرند) ]
بی هدف با دگمه لب تاب بازی میکنم

با کلیدِ کهنه ی شب خواب بازی میکنم

لحظه ای با جیبِ خالی،لحظه ای با بندِ کفش

لحظه ای با لنگه ی جوراب بازی میکنم

سفره خالی،جیب خالی!پوزخندی میزنم

از لجم با قاشق و بشقاب بازی میکنم

در دِرامِ شعر خود بازیگری بد میشوم

نقشِ یک شخصیتِ ناباب بازی میکنم

کودکم رنجیده باشد،بد روانی میشوم

مثل یک دیوانه با اعصاب بازی میکنم

سینه ی عریانِ دفتر ،زیرِ چاقوی قلم

با گلوی واژه چون قصاب بازی میکنم

کودکی دارم درونِ قابِ پیرِ چهره ام

بی صدا،با شیطنت در قاب بازی میکنم

ظاهرا تنها!ولی با کودکم «ما»میشویم

روزها با کودکی بیتاب بازی میکنم

نیمه شبهایی که قرصِ ماه کامل میشود...

تا سَحَر در کوچه ی مهتاب بازی میکنم

در خیالم جنگل سبزی تصور میکنم

بر سرِ هر شاخه چون سنجاب بازی میکنم

خطه ی سرسبزِ رویایم شبیهِ انزلی است

در خیالم گوشه ی تالاب بازی میکنم

با زلالِ اشکهایم پاک و طاهر میشوم

مثل سنجاقک که روی آب بازی میکنم

از زمینِ مرده ام دارم کمی قد میکشم

مثل نیلوفر که در مرداب بازی میکنم

گرچه در دِه کوره ی دنیای فانی رعیتم...

در خیالم نقشِ یک ارباب بازی میکنم

کودکم را دوست دارم!بلکه سرگرمش کنم...

اندکی با واژه های ناب بازی میکنم

واژه میدوزم به کاغذ،حال و روزم دیدنیست!

مثل دختر بچه ها قلاب بازی میکنم

بند میبندم به شاخِ بیتهایِ سبزِ شعر

فارغ از جنجالِ دنیا تاب بازی میکنم

تا بخندد کودکم!حتی اگر لازم شود...

کلِ دنیا را پر از اسباب بازی میکنم

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 6:56 ] [ (لادون پرند) ]

آرزو دارم که حتی لحظه ای یادم کنی

یا بیایی با حضورت، اندکی شادم کنی

در کنار خاطراتت تخت دامادی زدم

منتظر ماندم بیایی، تا تو دامادم کنی

مومنِ عشقم ولی آنقَدر کافر میشوم

تا کمی رحمت بیاید،بلکه ارشادم کنی

خشک و لم یزرع نبینم،سبز خواهم شد اگر...

بیل برداری بیایی، خوب آبادم کنی

مثل بغضی کهنه در عمق گلویت مانده ام

من که میدانم فلانی!کاش آزادم کنی

آنقَدَر با این غزلها پیچ و تابت میدهم
 
تا دهان بگشایی و، یک بار فریادم کنی
 
کوه هم باشی تو را با تیشه ام خواهم تراشت
 
میشود شیرین من!کافیست فرهادم کنی
[ جمعه نهم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 15:13 ] [ (لادون پرند) ]
بی صدا از کوچه های شهرتان رد میشوم

میروم با عرض پوزش با شما بد میشوم

بعد از این حتی پیامت را نمیخوانم برو!

در جواب میس کالت بوق ممتد میشوم

خوش خیالی!دوره ی آن بی شعوریها گذشت

با شعورم مانعِ هر رفت و آمد میشوم

بسکه نامردی ببین ،رسوای شهرم کرده ای

آبِرویم برده ای،دارم زبانزد میشوم

از جوانی بود و نادانی اگر خامت شدم

بعد از این عاقل تر از جد و پدر جد میشوم

این سوال لعنتی هر شب عذابم میدهد:

زیر دست و پای هر مَوسی چرا پَد میشوم؟!

مثل لیلی عشق میورزم ولیکن آخرش...

دلقکِ مجنونهای قد و نیم قد میشوم

دین شاهین ها و افشین ها مرا گمراه کرد

چند روزی پیروِ دینِ محمد میشوم

دست از دامان این شیطان صفتها میکشم

با نمازم دست بر دامان ایزد میشوم

امتحانی میدهم در آزمون بندگی

یا قبولم میکند یا باز هم رد میشوم

مینِشینم آنقَدَر پی ام به «یاهو» میدهم

یا blockمَ میکند یا باز هم addمیشوم

 

.......................................................................

این غزل هم از طرف ما تقدیم به تمام کسانی که فریب خورده اند

و قصد بازگشت به عشق حقیقی دارند

[ پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 0:52 ] [ (لادون پرند) ]
آنقَدَر با این غزلهایم هیاهو میکنم

تا بدانی عاشقم!دارم تکاپو میکنم

دفترم آماده ای؟!می بندَمَت امشب به شعر

تا سَحَر با این قوافی بازیِ«زو»میکنم

چوبِ جادویِ قلم،احساس میخواهد نه علم!

عاشقم!حتی بدونِ علم جادو میکنم

شعله می پیچد میانِ دفترم با هر غزل

واژه های داغِ خود را،یک به یک رو میکنم

تا نسوزد کاغذُ آتش نگیرد دفترم

واژه ها را اندکی پهلو به پهلو میکنم

چشمها را بسته ام!شاید ببینم روی تو

با خدایت حرف دارم!خواهش از او میکنم

اولش مُبهم، ولی کم کم سه بُعدی میشوی

رو به رویم می نِشینی،هر طرف رو میکنم

در زمین،در آسمان،در کهکشانها میدوی

خیرِ مقدم میدهی ،تا رو به هر سو میکنم

آنچنان در واژه ها، عطر تو می پیچد که من...

دستها را،واژه ها را...شعر را بو میکنم

این که میبارد به دفتر،فرق دارد!اشک نیست

دارم اینجا را برایت آب و جارو میکنم

ناگهان شاید بیایی!گرد و خاکی میشوی

گریه هم گر میکنم،بانو از اینرو میکنم

شور و حالی دارم! انگاری که هفده ساله ام

با جوانان ادعایِ زورِ بازو میکنم

نازنین شاید بخندی!ژِست میگیرم هنوز

مثلِ ایامِ جوانی دست در مو میکنم

با غروری مینِشینم رو به روی آینه

کَل کَلی با چینهای پشتِ ابرو میکنم

رو سفیدم کرده ای!ای عشق چندین ساله ام

صورتم را میتراشم ،برف پارو میکنم!

با تمامِ پیریَم ،امشب جوانی میکنم

مینویسم!تحفه ای،تقدیمِ بانو میکنم





[ شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 22:38 ] [ (لادون پرند) ]
شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی

نمیدانم چه نوشیدم که سیرم کرده از هستی

خودم مستُ ،غزل مستُ ،تمام واژه ها مستند

قلم شوریده ای امشب،عجب اُعجوبه ای هستی!

به ساز من که میرقصی،قیامت میکنی به به...

چه طوفانی به پا کردی،قلم شاید تو هم مستی؟!

زمین مستُ،زمان مستُ،مخاطب مست شعرم شد

بنازم دلبریهایت!قلم، الحق که تردستی

فلانی فرق بسیار است،میان مستی و مستی

عزیزم خوب دقت کن!به هر مستی نگو پستی

تظاهر میکنی اما،تو هم از دیدِ من مستی

اگر پاکیزه تر بودی،به شعرم دل نمی بستی

خودم مستُ ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند

مخاطب معصیت کردی!به مشتی مست پیوستی

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 22:19 ] [ (لادون پرند) ]
قلمم راست بایست!

واژه ها ...گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»




امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم!

تو کجایی مادر...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

جانِ من حرف بزن!

امر بفرما مادر...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

مادر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!

جانِ من زود بیا

بغلم کن مادر...!

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

گفته بودی:پسرم!عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند...

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...

مادرم...مادر خوبم

به خدا دلتنگم!

رو به رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار...

تو که باشی مادر!

دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...

گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف!

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو...

[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 20:17 ] [ (لادون پرند) ]


فرموده بودی غم نخور، باشد اجابت میکنم


حالا که فرمان میدهی، بانو اطاعت میکنم


هر خواهشی داری بگو، حالا که تسلیمت شدم


یا هر چه میخواهی بکن، فوقش شکایت میکنم


بانو ببخشایم اگر، بی پرده حرفی میزنم


یا لا به لای واژه ها، گاهی جسارت میکنم


من عاشقم!دل نازکم!وقتی که میرنجد دلم...


منطق نمیفهمم اگر، گاهی حماقت میکنم


وقتی کسی با هرزگی، بانو نگاهت میکند


وحشی تر از سگ میشوم، آری اهانت میکنم


با اینکه خاموشم ولی، اینگونه آرامم نبین


یک تار مویت کم شود، بانو قیامت میکنم


وقتی خرامان میروی، از کوچه های رو به رو


حتی به خاک کوچه هم، بانو حسادت میکنم


شاید خیالاتی شدم!شاید جنون دارم ولی


هر جا که میگردم تو را، آنجا زیارت میکنم


کافر تر از من دیده ای؟!بانو نمیدانی بدان


حتی خدا را محض تو، دارم عبادت میکنم


با اینکه دلتنگم ولی، بانو تحمل میکنم


هی میروی هی میروی، هی استقامت میکنم


هی مینویسم روزو شب!این زخم پیر و کهنه را...


با تیغ تیز واژه ها ،هر شب حجامت میکنم


دارم روانی میشوم!بانو نجاتم میدهی؟!


از لشکر کفری که من، هر شب هدایت میکنم؟!


حتی اگر احساس من، یک اشتباه ساده بود


این اشتباه ساده را، تا بی نهایت میکنم


بانو به فکر من نباش، هر جا که میخواهی برو


دارم به این تنهایی_،دیرینه عادت میکنم


اینجا کنار یاد تو ،با خاطرات خوب تو


در سرزمین عشق تو، بانو اقامت میکنم


دست خدا بانوی من، هر جا که باشی خوب من


با این غزل، با آن غزل، عرض ارادت میکنم
[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 19:13 ] [ (لادون پرند) ]
کنار ساحل شنی، دو تا بلم کشیده ای

بنازمت!صد آفرین!چه با جنم کشیده ای

چه عاشقانه چهره ای!!!ببین چه واضح و قشنگ؟!

خطوط چهره ی مرا، ولی چه کم کشیده ای

مطابق سلیقه ام، چه شاعرانه!آفرین...!

کنار دفتر غزل، دو تا قلم کشیده ای

به احترام حس تو، سروده ام ولی بگو...

کنار شام تیره ام، سپیده هم کشیده ای؟؟!

اگر چه جاده میکشی، ولی به هم نمیرسیم

به آن دلیل ساده ای، که پیچ و خم کشیده ای

تو آخر تخیلی...تو لایقی ولی بدان...!

نه مرد ایده آل خود، که کوه غم کشیده ای

نگو تو را کشیده ام، ندیده روی قاب دل

بگو برای زلزله، دوباره بم کشیده ای

چو بوسه ای که بی هوا، نشسته ای به گونه ام

میان سیل دیشبی، ببین چه نم کشیده ای؟!

تو چای زعفران و من، مسافری که خسته ام

بیا کمی بنوشمت، که تازه دم کشیده ای

[ سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 16:9 ] [ (لادون پرند) ]
عشق با اندکی از، فاصله چون باد گذشت

عطر_ صد خاطره از دامنه ی یاد گذشت


اوکه بر سینه ی مامهر اسارت زده بود...


مثل یک مملکت و دولت آزاد گذشت


بانی وباعث_ ویرانی_ مخروبه ی شام...


به!چه طناز وچه زیبا و چه آباد گذشت!


از تن_ زخمی وبیمار_ سکوتی سنگین...


دشنه ی وحشی_صد حنجره فریاد گذشت


از حوالی_سکوت_بم_ویران شده ام...


او که از زلزله ی تازه خبر داد گذشت!


روی خط ،جای غزل، سیل به راه افتاده!


شور_شیرین_که ازگونه ی فرهاد گذشت؟!


واژه ها ،خالقتان مرد!به دادش برسید...


طول این سیل که از حومه ی بغداد گذشت...!!


..........................................................................

دل نوشت:


سهم من شکستن بود!


فروریختن!


در اوج شادابی مردن!


سهم من یک قلم...یک کاغذ...هزار شب یلدا...


نوشتن و نوشتن و نوشتن...


از روزهای بی تو...هفته های بی تو...ماه های بی تو...


سالهای بی تو...


سالهای بی تو

 

سبز پوشیده بودی...دیدمت!


سبز باشد باورت


شال مشکیت را به چه تعبیر کنم؟!!!

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 8:27 ] [ (لادون پرند) ]

ولم کن برو!نازنین خسته ام


به شعرم نگو آفرین! خسته ام


گریبان این شاعر ساده را...


رها کن فلانی!ببین...خسته ام


ردیف غزل
، حال و روز من است

گرفتی عزیزم؟  همین!...خسته ام


چنان با نهیب تو موجی شدم...


که از هر چه شعر وزین خسته ام


دو بیت از اراجیف ایرج بخوان


که از شعر پاک و متین خسته ام


نصیحت نکن تا جوانی کنم


که از خط روی جبین خسته ام


کمک کن کمی آسمانی شوم


که از قیل و قال زمین خسته ام

[ چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 7:41 ] [ (لادون پرند) ]
عیدت مبارک عزیز


سال جدید را با یاد و خاطره ی تو شروع کردم


با یاد چشمهایی که قبله ی عبادتم بود و هست

فراموشت نمیکنم

هیچ وقت

[ جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 10:23 ] [ (لادون پرند) ]
ناله ی هر صبح و پسینم بیا

با غم هر روزه عجینم بیا

ورد لبم ذکر محمد شده!

دست به دامان امینم بیا

بس که به یاد تو غزل گفته ام...

راهی زندان اوینم بیا

رام ترین اسب چموشت شدم

حال که آماده ی زینم بیا

بی ادبم؟...وای! بلا نسبتت

خر شده آماده ی هینم بیا

راه نشانم نده با زیرکی

بحث نکن!سگ تر از اینم بیا

لر تر از آنم که بگویم برو!

یار شفیق دل خینم بیا

شور و شرم رفت!جوانی گذشت

حال که آرام و متینم بیا

فصل جوانی همه با شک گذشت

حال که لبریز یقینم بیا

خانه بدون تو جهنم شده

مژده ی فردوس برینم بیا

دور نشو!باز نگو کافری

لا اقل اندازه ی دینم بیا

مانده به دل، سیر نگاهت کنم

کاش کنارت بنشینم! بیا

خنده ی مستانه ی دیروزیم...

حال که افسرده ترینم بیا

گرچه به پای تو جوانی گذشت

حیف که خط خورده جبینم بیا

بیت به بیت غزلم گریه شد!

بانی اشعار حزینم بیا

دورترین خاطره،نزدیک شو!

ناز نکن!چله نشینم بیا

آمده ام چهره ی ماه تو را...

لا اقل از دور ببینم بیا

سلسله ی عشق،به خاکم بتاز

پاک کن از روی زمینم بیا

خاک تنم ،مال تو تخریبچی

حال که آماده ی مینم بیا

عاشق شعر و غزلی خوب من؟!

باش که در فکر همینم بیا

حال که از بخت بدت شاعرم

خالق صد شعر وزینم بیا

تا تو بیایی و شکارت کنم

پشت همین واژه کمینم بیا

بوسه بزن،بیت به بیت غزل

تا ز لبت بوسه بچینم بیا

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 13:56 ] [ (لادون پرند) ]
دلیل خنده هایم، زود برگرد

که بی مهری، ندارد سود... برگرد

ببین دل نازکم... طاقت ندارم

به این زودی نگو بدرود... برگرد

نوشتی: می روم آسوده باشم!

اگر حالا دلت آسود برگرد

نبودی آتشت خاکسترم کرد

چه ماند از هیزمم جز دود؟ ...برگرد

زمین خنده هایم بی تو خشکید

به خاک تشنه ام ای رود برگرد

شبی که بغض تو در واژه پیچید...

تمام دفترم تر بود!... برگرد

چنان روز و شب از عشقت نوشتم...

که در دستم قلم فرسود...برگرد

همان قاضی که حکم رفتنت داد...

پشیمان زیر آن افزود:برگرد

نماز گریه هایم را خدا دید

خدای عشق هم فرمود:برگرد

[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:20 ] [ (لادون پرند) ]
امشب که به سر، دغدغه ای جز غزلم نیست

تسکین غم و درد دلم، جز غزلم چیست؟

خواهم که بگویم...بنویسم...به کسی چه؟!

یاغی تر از اینیم ،جلو دار قلم کیست؟

امشب شب شعر و غزل و نثر و ترانست

به به به قلم!نمره ی رقص کمرت بیست

تا جاده ی خطهای موازی همه رامند...

خواهم که برانی!بفرما وسط پیست

دروازه ی احساس، قرق میشود امشب

ای واژه ی فرار، به فرمان قلم ایست

پاشیده به کاغذ قلمم، واژه به واژه...

هر واژه که پا داد، گرفتیم و قلم ریست

وقتی که تویی پشت تمام کلماتم...

یک لحظه بدون غزل و واژه توان زیست؟

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:28 ] [ (لادون پرند) ]
بد مسیر جاده را طی کرده ام

بر خودم ظلم پیاپی کرده ام

بقچه ی رسوایی ام زیر بغل...

ترک شیراز و قم و ری کرده ام

بی کسی های مرا تقویم دید

بسکه تیر و بهمن و دی کرده ام

در نگاه دیگران محکوم شد

سر خوشی هایی که با می کرده ام

ای که دیدی تمبکم را!   دیده ای...

گریه زاریها که با نی کرده ام؟!

لحظه های دیگران را شاد شاد...

فکر احساس خودم کی کرده ام؟!

هر زمان بغضی گلویم را فشرد...

گله ای از واژه را هی کرده ام

گوش کاغذ کر شد از دفتر بپرس...

درد دلهایی که با وی کرده ام

حال و روز واژه هایم را ببین!

چند بیتی خون دل قی کرده ام


[ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:19 ] [ (لادون پرند) ]
اگر در خیال شما مرده ام

اگر بار بیهوده ای برده ام

همان برگ سر سبز دیروزیم

که حالا چنین زرد و پژمرده ام

به جرم نکرده، اگر بی صدا...

به قول تو چوب خدا خورده ام

بدون تو اما به سختی گذشت

چه روز و چه شبها که نشمرده ام

اگر شکوه ای کرده ام با غزل...

ببخشم که طاقت نیاورده ام

نوشتم برایت:نگو بی وفا

اگر خوب...اگر بد ،به خود کرده ام

به وجدان آسوده ام صد قسم...

کسی را به جز خود نیازرده ام

نوشتی:بنازم وفای خودم!

دلم را به غیر از تو نسپرده ام

مرا با همین ادعای دروغ...

بخندان،بخندان که افسرده ام

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:36 ] [ (لادون پرند) ]

از غزل خون می چکد!سنگ صبور دل کجاست؟

هر شبم،شام غریبان!شمع این محفل کجاست؟

گفته بودی:پای اشکت،جان ناقابل دهم

گریه هیچ!از دست رفتم...جان ناقابل کجاست؟!

ای که حالا عاشقانت،پشت در صف می کشند!

اولین عشق تو بودم!حق آب و گل کجاست؟

آنهمه تخم وفا،،در سرزمینت کاشتم...

طعمه ی مور و ملخ شد؟!پس بگو حاصل کجاست؟

آمدم ،گفتی برو!روزی که مجنونی بیا

صد بیابان گشته ام!حالا بگو منزل کجاست؟

اینهم از شرط جدیدت:باید عاقل تر شوی!!

بعد از آن شوریدگیها،عقل کو!؟عاقل کجاست؟

پشت حرف و ادعا ها،هر چه بادا باد بود

جایگاه عشق در، قوم بنی هندل کجاست؟

من به هر ساز تو رقصیدم!ولی آخر چه شد!؟

می روم شاید بدانی،حق کجا...باطل کجاست!

این تو و دریای عشقت!جذر و مدش مال تو

من که تی پا خورده ی موجم،بگو ساحل کجاست؟
[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 22:46 ] [ (لادون پرند) ]
رک بگویم... از شما رنجیده ام!

از غریب و آشنا ترسیده ام

با مرام و معرفت بیگانه اید

من به هر ساز شما رقصیده ام

در زمستان سکوتم بارها...

با نگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست...نیست

من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش بین بوده ام...

هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها...

با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها...

من به آغوش خودم چسبیده ام

من شما را بارها و بارها...

لا به لای هر دعا بخشیده ام

مقصد من نا کجای قصه هاست

از تمام جاده ها پرسیده ام

میروم باواژه ها سر میکنم

دامن از خاک شما بر چیده ام

من تمام گریه هایم را شبی...

لا به لای واژه ها خندیده ام
[ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 20:12 ] [ (لادون پرند) ]
عصر ما ،عصر زمان ،عصر تلاش و جنب و جوش

عصر دانشگاه و درس و برگه های تست هوش

عصر مد، عصر قیافه ،مرد و زنهای عجیب

عصر میمونهای دلقک، گربه های چکمه پوش

دوره ی هیپ هاپ و رپ، یا رقص مایکل جکسونی

ریتم تند یک ترانه، هندزفری ها پشت گوش

عصر کوکائین و ماری، نئشگی با قرص اکس

عصر اوج خود کشیها، رگ زدنها زیر دوش

عصر تحمیل عقاید، دیکتاتورهای بزرگ

عصر اعدام و شکنجه، با طناب و آب جوش

بر تریهای نظامی...جنگهای احمقانه!

بن لادنهای خیالی، در توهم های بوش

عصر اشغال و تجاوز، گله ی تانک و نفر بر

یک زمین رام و کوچک، اینهمه اسب چموش؟!

عصر تبلیغات چرت از هر کانال مبتذل

از غذای سگ گرفته، تا لباس و مرگ موش

عصر ما ،عصر تباهی! مرگ ایمان و شرف

یادی از بیچاره ها و بچه های گل فروش

یادی از پایین شهر و اشک و آه مادران

قصه ی فقر و نداری، مردمان سخت کوش

اینهمه معتاد و دزد و بیوه های تن فروش

حاصل کوتاهی ما...اینهمه خانه به دوش

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ] [ 19:59 ] [ (لادون پرند) ]
در قفس عشق تو زندانیم

حبس ابد خورده به پیشانیم

دفتر شعر و غزل و یاد تو...

عاشق این خطه ی بارانیم!

زلزله ی یاد تو با ما چه کرد...؟!

ای سبب هر شب ویرانیم!

بس که منظم به غمت سوختم...

شعر شدم!حیف نمی خوانیم

تخم محبت به زمینم بکار

مستعدم! گر چه بیابانیم

شاخه و برگم که به پای تو ریخت

منتظر برف زمستانیم

آمده ای...!وای که نشناختی

پیر شدم یار دبستانیم؟!

داد زدی باش که میدانمت!

لاف نزن! ای که نمیدانیم

ای که شب و روز به یاد توام...

قول ندادی که نرنجانیم؟!

داد زدم محض رضای خدا...

ترک نکن باز به آسانیم!

ساده تر از کودک ده ساله ام

انگ زدی باز به نادانیم

فلکه ی گیجم که تو دورم زدی

بوق نزن عشق خیابانیم!

حرف دلم را بزنم میروم

منتظر مصرع پایانیم

[ دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ] [ 23:8 ] [ (لادون پرند) ]
پشت دیواری که نامش زندگی است، میتوان با واژه ها راهی کشید

در کنار پرده ی تاریک شب، میتوان با زیرکی ماهی کشید

با غزل، هر غیر ممکن، ممکن است!می شود دنیای زیبایی کشید

فارغ از هر باید و جبر غلط ،میتوان تصویر دلخواهی کشید

با غزل هم می شود نقاش شد!خواب یک پروانه را ترسیم کرد

میتوان با رقص زیبای قلم، وسعت سبز چراگاهی کشید

میتوان بیل و کلنگی زد به شعر،سرزمین واژه ها را عمق داد

در زمین خشک کاغذ پاره ها، میتوان با حوصله چاهی کشید

یک بغل دلواپسی را میتوان، با زبان واژه ها تعریف کرد

میتوان کوه بزرگ غصه را، روی دوش کاغذ کاهی کشید

وقتی از دنیا دلت پر میشود، میتوان آهسته بغضت را سرود

بی خیال ضجه و فریادها، با غزل هم میتوان آهی کشید

پا به پای واژه ها باید دوید! منت هر واژه را باید کشید!

میتوان با واژه ها لبخند زد!دست از این اندوه گه گاهی کشید

میتوان در هشتمین بیت غزل، غربت هر واژه ای را لمس کرد

در خراسانی ترین شور غزل، گنبدی...گلدسته ای...شاهی کشید

میتوان با قطره های اشک خود، واژه ها را شست و طاهر تر سرود

می شود در امتداد هر قنوت، ربنایی...قل هو اللهی کشید


(عید غدیر، پیشاپیش مبارک.)


[ چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ] [ 17:10 ] [ (لادون پرند) ]
غزل می تازد امشب هم،به کاغذهای پوشالی

منظم میدود واژه،میان دفتر خالی

شراب کهنه عشقت،چه مستم میکند هر شب

به لطف بغض سنگینت،ردیف و قافیه عالی!

نصیحت میکنی اما،ندیدی پشت اندوهم...

چه حالی میکنم با شعر!نگو بیهوده مینالی

غم یک لحظه خود را،به دنیایی نخواهم داد

بسوزانم که می ترسم،از این احساس یخچالی

قلم رقصید و شعری شد!غزل هم وزن آهم شد!

همینکه گوشه دفتر...،نوشتم جای تو خالی...

نه شهرت خواهم از شعرم!نه به به ها...نه چه چه ها

تو میدانی که بیزارم،از این دکان بقالی

زمینگیرم!ولی هستم!که عشق ما زمینی بود

هنوزم عاشق خاکم،نمی خواهم پر و بالی

دو خط شعر و سکوتی سرد!...کمی آرام می گیرم

همینکه با غزلهایم،بپرسم حال و احوالی

نه آغوش تو میخواهم،نه میخواهم که برگردی

همینکه زنده ای کافیست!...و میدانم که خوشحالی

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ] [ 20:50 ] [ (لادون پرند) ]
به پای شعر دیگران، اگر تباه میشوی

بخوان دوباره شعر من، که رو به راه میشوی

به عمق واژه های من، اگر تو پی نبرده ای...

سرک نکش به شعر من،که غرق چاه میشوی

اگر دوباره سرکشم،الف شدن گناه توست!

به رام قلب من بچسب،که بی گناه میشوی

کلاه پیر و کهنه ای،که بر سر تو رفته ام!

ولی نیفتم از سرت،که بی کلاه میشوی!

تویی که با رقیب من،نشسته ای به گفتگو...

شبیه گریه منی،که قاه قاه میشوی

برای او حقیقتی،کنار من شبیه عکس...!

که در جواب بغض من،فقط نگاه میشوی

اگر شبم!که تیره ام،...که روسیاه عالمم...

بمان که در کنار من،شبیه ماه میشوی

هوای تازه ای که من،تو را نفس کشیده ام

بمان درون سینه ام،وگرنه آه میشوی

ببین که با چه زحمتی،تو را کشیده ام به شعر...

بخوان و خط خطی نکن،که رو سیاه میشوی

[ سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 14:52 ] [ (لادون پرند) ]
این آخرین سروده ایست که به نام تو ثبت میشود!

این جمله ایست که هزار بار به خودم گفته ام

از فردا به هیچ وجه به تو فکر نخواهم کرد!

با این خیالهای خام،چه شبها که نخفته ام

اصلا تو که باشی که به تو فکر کنم یا نه؟!

تو را برای دیگران درس عبرتی میکنم!

چنین میکنم و چنان!خط و نشان میکشم الکی

خودم را با همین جمله های پوچ،غیرتی میکنم

ولی چه فایده؟!توبه گرگ فقط مرگ است

دوباره شب میشود و قصه تو آغاز میشود

دور تا دور دفترم سیم خاردار هم بکشم...

دوباره پای تو به شعرهای من باز میشود!

[ پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 18:21 ] [ (لادون پرند) ]
دوباره شعر گفته ام،بخوان که سرد میشود

برس به داد قلب من، که کوه درد میشود

به وسعت تخیلش، به بال واژه های خود

ببین چگونه شاعری، فضا نورد میشود

به داد واژه ای برس، که جذب شعر میشود

ولی بدون حس تو، دوباره طرد میشود

تو فصل سبز رویشی ،بمان کنار ساقه ام

که بی تو رنگ و روی من، دوباره زرد میشود

به داد من نمیرسی!ولی به داد ما برس

که بی تو زوج عشق ما، دوباره فرد میشود

برس به داد شاعری ،که مثل بچه ها شده

اگر تو باورش کنی، دوباره مرد میشود

به شعر او که میرسی، چرا خسیس میشوی؟!

بخر ترانه های او، که دوره گرد میشود


[ جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ] [ 21:1 ] [ (لادون پرند) ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ محمد رضا نظری (لادون پرند) خوش آمدید
تمام اشعار و مطالب ثبت شده در وبلاگ متعلق به
اینجانب میباشد.و هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب به هر شکلی باید با اجازه شاعر و ذکر منبع باشد.بیشتر اشعار در دو سایت معتبر شعر ناب و شعر نو ثبت شده
از حضور تک تک شما ممنونم و امیدوارم لحظات خوبی در کلبه حقیر داشته باشید و نقد هم فراموش نشود
امکانات وب

مرجع کد اهنگ


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت