X
تبلیغات
فریاد سکوت

فریاد سکوت

تمام شعرها و مطالب از خودمه.استفاده با ذکر منبع مجاز است.

همینجوری...

گاه گاهی همینجوری الکی دلم میگیرد

از قیمت گوشت و برنج و نرخهای کشککی دلم میگیرد

شهر پر شده ازآب و رنگ غلیظ زنانه

از اینهمه زیبایی کاذب و زشتکی دلم میگیرد

واعظان شهر همه را به راه راست میخوانند

از بسکه هدایت شده ایم به راست چپکی دلم میگیرد

اینهمه ماشین مدل بالا و خانه های آنچنانی...

از غصه های پنهان در گلوی نمکی دلم میگیرد

گفتند بلند بلند بخند که خنده دوای هر درد است

از بغضها و گریه های یواشکی دلم میگیرد

هی آمدند و گفتند وضع بهتر خواهد شد...امیدوارم!

از اینهمه قول و وعده های دروغکی دلم میگیرد

پرسیدی آدم عاقل این مزخرفات چیست که بلغور میکنی؟!

من که آدم نیستم!شاعرم...همینجوری خرکی دلم میگیرد

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 23:19 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


دردا...

اندازه احساس من از مسئله دوری

عمری است که بی حوصله در حال عبوری

من دیدم و فهمیدم و رنجیدم و ماندم

افسوس که در دیدن این مسئله کوری

از من که بریدی و گذشتی ...به جهنم!

با هر کس و نا کس که در این قافله جوری

هر ثانیه مردم به امیدی که بیایی

افسوس که هر ثانیه در جشن و سروری

خاکی شدم و ماندم و هر لحظه شکستم

دردا که نفهمیدی و چون کوه غروری

در خلوت عشاق حقیقی که چه کمیاب

در مجلس بیگانه ولی عین وفوری

من رفتم و از مهر و وفای تو گذشتم

آرامش و تسکین دلم قطره شوری

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 15:33 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


درد

میدونی درد چیه؟!

اینکه سالها انتظار بکشم.بعد از سالها ببینمت.فقط یک سلام و احوالپرسی کوتاه...

فرصتی به اندازه یک زیرو رو شدن.عرق کردن.سوزش قلب.مردن و زنده شدن...

و تلاش برای عادی بودن....شاید کمتر از یک دقیقه...

و باز سالها ندیدن و مرور ثانیه به ثانیه همین یک لحظه!

این نهایت درده...این نهایت بی عدالتیه.

هنوزم چشات قشنگه...

هنوزم نگات قشنگه

هنوزم صدات قشنگه

هنوزم دلم میلرزه

هنوزم...

بی خیال شعر...شعر کیلو چند؟دلم برات تنگه...

قلم و دفتر و سیگار...اینها بیشتر از همه حتی خدا آرومم میکنند

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 8:22 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


با واژه...

امشب به رسم شاعری با واژه ها سر میکنم

با قطره های اشک خود این صفحه را تر میکنم

با غصه تهدیدم نکن چون گرگ باران دیده ام

من قایق هر واژه را در خون شناور میکنم

دوری کن از فریاد من!گول سکوتم را نخور

با این سکوت بیصدا گوش تو را کر میکنم

در باورت هیچم ولی در خلوتم اسطوره ام

در اقتدارم شک نکن!با واژه محشر میکنم

از بی وفاییها نترس!من شاعرم خیر سرم

این سنگ خارا را ببین!با واژه مر مر میکنم

حسم اگر یاری کند یک لحظه طوفان میشوم

در کوچه باغ این غزل صد واژه پر پر میکنم

جای تو باشم بعد از این تسلیم عشقش میشوم

این عاشق دیوانه را صد باره باور میکنم

گر مومنی با دیگران هرگز نخوان شعر مرا

من مومن صد ساله را با واژه کافر میکنم 

[ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 19:28 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


غزل یعنی...

غزل یعنی غم یک مرد

غزل یعنی یه کوه درد

غزل یعنی شکستنها...

غزل یعنی سکوتی سرد!

غزل یعنی همین لحظه...همین حالا...

همین حرفا...همین شعرا...

همین احساس سرگردان

همین بغض فرو برده

همین مردی که میخنده.همین مردی که میگرده

نفس داره ولی روحه...

خدا میدونه که مرده.

غزل یعنی کنار تو...

غزل یعنی نگاه تو...جفای تو...سلام تو...

به یاد تو...برای تو

برای تو....

غزل یعنی تو بد کردی

تو هرگز بر نمیگردی.

غزل یعنی دلم خونه!

غزل یعنی همین روزای تکراری

همین حرفای تکراری

همین شعرای تکراری

یکی بود و نبود ما...

شروع خوب یک قصه

ولی هرگز نفهمیدی.نخواندی آخر قصه ...

که دل پر میشه از غصه...

غزل یعنی چه دلتنگم.

چه مظلومانه میجنگم...

غزل یعنی چه دلگیرم

فلانی از همه سیرم...

جوانی داده ام با تو...فلانی از درون پیرم

غزل یعنی همین روزا...

یه جایی بی تو میمیرم

[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 3:9 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


بی کسی...

بی کسی چیزی است شبیه من...

شبیه من دیروز...من امروز و شاید من فردا...

بی کسی شبیه شعرهای من است.

چیزی مثل یک احساس گنگ که هر چه خوب توصیفش کنی باز هم گنگ است.

بی کسی یعنی همین لحظه...

چند جمله نامفهوم...

سیگاری بر لب ...

وناگفته هایی که ترجیح دادیم ناگفته بماند...

[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 23:33 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


شاعر که باشی...

شاعر که باشی دنبال واژه نمیگردی.

کافی است دست دراز کنی ...مشت مشت واژه برداری و هر جور

دلت خواست بپاشی روی کاغذ!با نظم...بی نظم...به واژه ها اعتماد کن!

شعر چیزی جز فوران احساس نیست.

کافی است حواس پنج گانه ات بیدار باشند.ببویی...خوب ببینی...خوب بشنوی...

خوب بچشی و خوب لمس کنی!

شاعر که باشی همه چیزت فرق میکند.کور مادر زاد هم که باشی با گوشهایت

میبینی!کر هم باشی با چشمهایت میشنوی!

شاعر موجودی است شبیه انسان!با ذهنی بازتر...احساسی قوی تر...

تخیلی گسترده تر و درکی عمیق تر...

شاعر چیزهایی میبیند که دیگران یا نمیبینند یا راحت از کنارش میگذرند!!!

شاعر با واژه ها زندگی میکند.

دست در جیب...با یک بارانی...یا کلاهی بر سر...چه فرق میکند؟؟!!!

با ریش...بدون ریش...با موهای بلند یا کوتاه...شاعرانه یا معمولی...

چیزی که شاعر را متمایز میکند ظاهر او نیست.

احساس و درک عمیق اوست.با هر ظاهری...با هر جنسیتی...با هر

پایگاه اجتماعی که دارد.فرقی نمیکند.

من معتقدم برای شاعر بودن حتی نیازی به سواد خواندن و نوشتن هم نیست!!!

عکسی از یک پیرزن روستایی دیدم که شوهر پیرش را کول کرده بود!

بارها این عکس را تماشا کردم.این زیباترین شعری بود که آن پیرزن بدون

سواد و هیچ اطلاعی از فنون شعر و شاعری سرود!!!

ما با سوادها باید شعرش را صد بار بخوانیم شاید کمی خجالت کشیدیم...!!!

واژه ها همه جا هستند.خوب نگاه کن.شاعر باش.شعر شناس باش...

وقتی طول یک واژه را قدم میزنی ...وقتی زیر بارش واژه ها خیس میشوی

وقتی زیر تابش یک واژه روشن نور میگیری...وقتی یک واژه سبز را لمس

میکنی...وقتی دلت از نامهربانی بعضی واژه ها میگیرد و به یک واژه

به بزرگی خدا پناه میبری...وقتی با یک واژه پاک وضو میگیری...

وقتی...شاعر باش.بفهم.درد واژه های قد و نیم قد شهرت را بفهم.

همان واژه هایی که گوشه خیابان گدایی میکنند...واژه های معصوم و

کوچکی که سر چهار راه ها...پشت چراغ قرمزها...گل میفروشند...

واژه های پیری که در خانه سالمندان چشم به راهند.غصه دارند...

اندازه یک بحر طویل حرف دارند.ببین...شعرش را بخوان.

جلو چشم خدا از اینهمه شعر بی تفاوت نگذر.خدا انسان نیافرید...شعر سرود!

خدا شاعر بود.تو شعر خدایی...پس به حرمت شعراحساست را دریغ نکن.

شاعر باش...دست بعضی واژه ها را باید بوسید.مثل مادر...مثل پدر...

به بعضی واژه ها باید سجده کرد.باید پرستید.

بعضی واژه ها را باید فهمید!همان واژه هایی که لباس نارنجی میپوشند...

شبها تا صبح یک کیسه سیاه پر از واژه های کثیف را از در خانه من...

تو ...ما ..بر میدارند.تمیز میکنند...شعرش را با یک لبخند بخوان...

مواظب واژه ها باش!در بعضی واژه ها میتوان شنا کرد.در بعضی

واژه ها غفلت کنی غرق میشوی...با بعضی واژه ها میتوان پرواز کرد!

بعضی واژه ها خشن و بی رحمند.یک شعر را حلق آویز میکنند.

بعضی واژه ها شرورند باید هدایتشان کرد.

بعضی واژه ها ناگهان از حرکت می ایستند.مثل قلب...یک شعر میمیرد.

مواظب باش شاعر...

دنیا پر از واژه هاست.پر از شعرهای سروده و نسروده.خوب ببین...

که میداند همین الان چند واژه در زایشگاه ها متولد شدند؟؟؟!!!

چند واژه مردند؟؟!!!چند شاعر آبستن شعرند؟؟؟!!!

چشمهایت را ببند.تفکر کن.بفهم...زندگی شعر بلندی است...

شاعر بودن به موی بلند و ریش و کلاه نیست.به درک است.به فهم است...

حس قشنگی است.

اگر حرفم را فهمیدی لبخند بزن.شاید امروز شاعر شدی.شاید اشکهای

آن کودک یتیم را دیدی.خوب نگاه کن...گریه نمیکند.به زبان مادری حرف میزند

به زبان درد...لهجه غلیظی دارد.اما تو ترجمه کن.

تمام وسعت بغضش را ترجمه کن شاعر...


[ جمعه هفدهم خرداد 1392 ] [ 12:45 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


حال و روز من...

باز هم شب شد و با غصه نفسگیر شدم

ناله ها لقمه گرفتند و کمی سیر شدم

ای بغض تو هم توطئه کردی نامرد!

سر تقصیر تو با حنجره درگیر شدم

روزگاریست خجالت زده از دست تو ام

بسکه با حس زنانه ی تو تحقیر شدم

غم به خوردم ندهید...خانه خرابم نکنید!

تازه با همت یک خاطره تعمیر شدم

امشب از یاد تو و خاطره هم بیزارم

با همین خاطره ها بود که زنجیر شدم

تو خودت ختم همه غائله ها بودی و من

بی جهت بود در این غائله درگیر شدم

وسط جاده احساس رهایم کردی...

باد وحشی به شتاب آمد و من زیر شدم

تو و تقدیر نشستید و تبانی کردید

من همه باخته در بازی تقدیر شدم

بعد از آن جنگ من و دل همه شب خونین است

بسکه از ترس غمت دست به شمشیر شدم

حال و روز من بیچاره تماشا دارد

مثل یک خواب که بی حوصله تعبیر شدم

اینهمه سال مرا دید زدند آینه ها...

عاقبت شایعه کردند که من پیر شدم

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 13:31 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


عاشقی

عمریه داریم میگیم عشق...ما چقدر حوصله داریم!

هر چه نزدیک میشیم انگار هنوزم فاصله داریم

پای این حس خیالی چه روزایی که تلف شد

بسکه انتظار کشیدیم زیر پا پر از علف شد

نه رسیدیم و نه دیدیم.مثل شاخه ها تکیدیم

قطره اشکی که به ناحق کف این کوچه چکیدیم

مثل پروانه میچرخیم دور یک شمع خیالی

چه غریبانه میرقصیم واسه یک جمع خیالی

آرزوهایی که داریم آرزوهای محاله

به خیالمون که عشقه!به خدا همش خیاله...

نرسیده و رسیده...نه جوونیم و نه پیریم

همسفر آخر راهیم!فکر کنم داریم میمیریم

تو که شعرمو میخونی...اینا حرفای یه مرده!

که میگه همش دروغه...عاشقی فقط یه درده!

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 14:1 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


چه خواهی کرد...؟!

به حرف دیگران شاید به این دیوانه بد کردی!خیالی نیست...

ولی با عشق دیوانه چه خواهی کرد؟!

ز ترس آبرو شاید شکستی شیشه پیمانه را در دست

ولی با زخم پیمانه چه خواهی کرد؟!

بخندم شاید از روی غرورم تا ندانی حال و روزم را

ولی با بغض دزدانه چه خواهی کرد؟!

دل پروانه را شاید بسوزانی به یک شعله

ولی با آه پروانه چه خواهی کرد؟!

کنار شعله میمانم

کنار شعله میسوزم

کنار شعله میسازم

وفا شاید همین باشد...

دل پروانه را دریاب!

[ شنبه چهارم خرداد 1392 ] [ 16:31 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


بابا

روز پدر رسید...افسرده اند همه!

از بغض مادرم هرچی بگم کمه...

مادر که گریه کرد...دیوانه تر شدم!

درد کمی نبود...

من بی پدر شدم!

گفتی که غم نخور...بابا نمیشود!

دنیای بی پدردنیا نمیشود!

گفتم که سر کنم با خاطرات تو...

با یاد بودنت...با قاب عکس تو!

اما نمیشود

هرگز نمیشود...!

این قاب شیشه ای...

بابا نمیشود

...................................................

تقدیم به روح جاری پدرم و تمام کسانی که طعم بی پدر شدنو حس کردند

روز پدر مبارک...

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 15:51 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


یه وقتایی...

دلم میگیره از دنیا

یه وقتایی...یه جورایی

یه چیزایی یادم میاد...

یه حرفایی...یه روزایی

یه حس گنگ و نامفهوم میاد میپیچه تو خونه

کجایی دفتر شعرم...!!

بازم امشب دلم خونه!

یه حالی دارم انگاری دلم از زندگی سیره

به هر سازی که میرقصم...

دلم آروم نمیگیره!

یه جورایی دلم تنگه...نمیدونم برای کی

دلم پر میشه از غصه...نمیدونم برای چی

دلم میخواد یه وقتایی ...

برم تو کوچه ها گم شم

تمام آرزوم اینه یه روزی مثل مردم شم

یه جاهایی تو این شهره که شادیهامو میگیره

از اون جاها که رد میشم...

دلم بدجوری میمیره

یه بغضی پشت چشمامه از این اندوه پی در پی

چشام میباره گه گاهی...

آخه دلداگی تا کی؟!

یه وقتایی...یه جورایی دقیقا مثل امروزه

یه جایی گوشه قلبم هنوزم داره میسوزه

یه چیزایی یادم میاد...

یه حرفایی...

یه روزایی...

یه جاهایی...

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 1:19 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


حس غریب

وقتی میبینمت دست و پام میلرزه

دلم میلرزه

لبام میلرزه

پلکام میلرزه

حتی صدامم میلرزه

با زمستون چه نسبتی داری ؟

شایدم رو خط زلزله باشم.کسی چه میدونه...

مرکز زلزله باشی یا زمستون فرقی نمیکنه!

مهم اینه که بد جور خرابتم!

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 23:51 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


غزل

دم از غزل نزن به غرور که ما هم شنیده ایم

اگر چه نخورده نان گندم!به دست مردم که دیده ایم

در مزرعه ای که تو امروز با کبر و غرور میچری

ما سالها پیش تر از آنکه تو زاییده شوی چریده ایم

گمان مبر که از قافله دوریم و از شعر بی خبر!

سالها به ساز واژه رقصیده و در سایه احساس لمیده ایم

ما با گله نمیچریم و به راه خود میرویم

سالهاست از گله و سگ گله و چوپان رمیده ایم

تو هنوز پایبند حد و حدود و قانون غزلی

ما شهد گلواژه های آنطرف دیوار هم چشیده ایم

ریشه در سرزمین غزل و سر در هوای مفهومیم

با واژه بال گرفته ایم و تا خدا پریده ایم

آزاد تر از نسیم و جاری تر از رودیم

نه التماس قافیه کرده ایم و نه منت واژه کشیده ایم

در حجم محدود غزل دست و پا زدیم و سیر نشدیم

از گرسنگی گلوی قافیه و حیای واژه دریده ایم

ما خالق واژه های بکر و شاعران درد و احساس و کنایه ایم

چیزی که حتی در شاهکارهای شما هم نه دیده ایم و نه شنیده ایم

شما هنوز در وصف معشوق و می و میخانه و فراق مانده اید

ما زیر فشار مفهوم و رسالت شعر و سنگینی واژه خمیده ایم

شما از چشم و ابرو و قد رعنای غزل سروده اید

ما طعم دردها و نگفته ها و اشکهای شور غزل چشیده ایم

حال غزل ردیف نبود و بی قافیه درد میکشید

ما برای غزل و چهار پاره های تن غزل آبرو خریده ایم

به وزن آه غزل شکسته ایم و بدون قافیه قلم زدیم

زلال و پاک جاری شده ایم و از چشم غزل چکیده ایم

شعری که زبان حال مردم نباشد و تلنگر نزند شعر نیست

ما واژه هایمان را هزار بار مزه مزه کرده ایم و جویده ایم

سینه سپر نکن که رگبار واژه از مسلسل قلم جاری است

ما همیشه تا دندان مسلحیم و گلنگدن واژه را کشیده ایم

این حرف آخر است.بزنم عقده نشود.خاک بر سرت نادان!

ما یک پدیده ایم و بلانسبت دیگران به شعر و شاعری نر..ه ایم

...............................................................................

دیروز روی پست سیزده به در یکی کامنت خصوصی گذاشته بود

این کامنت کامل این جنابه:ببخشید که بی احترامی میکنم

امیدوارم روحیه نقد پذیری داشته باشید.

چیزهایی که شما نوشتید یک مشت تخیله.اسمش شعر نیست.

شعر باید قافیه و ردیف داشته باشه.لا اقل نگید شاعریم.

شما و امثال شما به شعر و شاعری ری.ید.لطف کنید غزلهای

منو بخونید و کمی اصول شعر یاد بگیرید بعد بنویسید.

من نظرشو همون موقع پاک کردم.خیلی بهم برخورد.این شعرو در جواب

کامنت ایشون نوشتم.و مخاطب خاص داره ولی شما هم بخونید

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:26 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


چه میدانی...؟

رفیقم با همه غمها...

چه میدانی چه در سر دارم این شبها؟!

چه میدانی چه بی تابم که آیا میرسد فردا...؟!

چه خواهد شد پس از امشب؟!

چه خواهد شد پس از فردا...؟!

رفیقم با همه سوزی که از آتش برایم ماند!

رفیقم با همه دردی که از عشقت به جانم ماند!

چه میدانی چه میجوشم!

چه میدانی چه میسوزم از این پروانه بازیها...!

چه میدانی چه درگیرم...

اسیر ماه یا خورشید؟!کدامین باید آخر بود؟

نمیدانم...

همی دانم که شب را دوست میدارم

رفیق ماه میمانم

به رقص شعله های گرم سرایی گرم میسازم

و چون پروانه ای بیتاب...به رقص شعله میتازم!

همین ما را بس از بودن...

که میسوزیم و میسازیم!

(5/4/81)

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 15:30 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


گفتی...

گفتی ستاره زیباست...

گفتم نگفته پیداست!

گفتی که شب سیاه است

گفتم که این نقاب است

گفتی چرا درخشید آن شمع رو به خاموش؟!

گفتم که شور عشق است در شعله های خاموش

گفتی که سخت افتاد فهم چنین جوابی

گفتم مگر که سهل است طرح چنین سوالی؟!

گفتی بگو برایم از عشق و درد و سوزش

گفتم که این محال است!باشد به روز روزش

گفتی ببین وجودم لبریز اشتیاق است!

گفتم که اشتیاقت بر حسب اتفاق است

گفتی که شرم دارم از طرح این معما...

گفتم اگر بگویی هم خود کشی و هم ما

گفتی نگفته دانی منظور ما چه بوده

گفتم اگر ندانم پس عقل ما چه بوده؟

گفتم ستاره زیباست

رفتی و با زرنگی...گفتی نگفته پیداست

(28/1/81)

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 15:0 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


شعر من

شعرهایم همه آشوب...

واژه هایم همه تکرار...

گفته هایم همه درد و در سکوتم همه فریاد

آن قناری عاقبت مرد!

هیچ کس هرگز نفهمید...

مرغ عشق آرزوها در دهان هر قفس مرد!

لانه ها را باد دزدید...

لاله ها را دست طوفان!

خانه ها را شب نوردید

قلبها را مهر خوبان!

شعر من یک آه سرد است...

آن پرستو عاقبت رفت!

آن قناری عاقبت مرد!

آن کلام عاشقانه...مثل یک شعر نگفته

در دهان ساکت و سرد...

شعر خاموشی شد و مرد!

(24/1/81)

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 14:50 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


باز هم...

باز هم زمزمه کهنه آن عشق بزرگ

بر سر کوچه دل غوغا کرد!

بازهم زلزله یاد تو در شعرم ریخت

قلم آواره شد و ولوله ای بر پا کرد!

که چنین بود و چنان ماه درخشان شبم

که چنین کرد و چنان عشق من و تاج سرم

به چه سان پرده درید و رخ خود را بنمود

به چه سان طفل دلم در کف مهرش بغنود

به چه مستی سر شب تا دم صبحم بوسید

به چه عشقی می نابی ز لبانم نوشید

وه!چه گویم که پریزاده عشقم چون بود!

دل ما در پی عشقش به چه سان در خون بود!

روزها از پی هم رفت به تاراج زمان

شب به ما روی نهاده است به صد آه و فغان

رفت آن مونس دل خاطره ها با خود برد

کو آن ثانیه ها؟!گور زمان لابد خورد!

به چه گویم؟به که گویم که دگر تنهایم؟

دگر آن گوشه نشینی به دل شبهایم!

پرسه ها میزنم و هی به لبم دشنام است

نه به او!او که بسی خوشنام است

به خود و ثانیه ها و به دل و پیشانی

نکنم شکوه ز عشقت!تو که خود میدانی...

در پی عشق تو و مهر تو بودم هر دم

چه درو کرده ام از خرمن تو؟تنها غم!

(30/11/80)

...................................................

اون زمان هم مثل الان علاقه شدیدی به ترکیب سبکها داشتم.

من هیچوقت مفهوم و حس شعرمو فدای قافیه و ردیف و سبک نکردم.

احساسم در هر قالبی جاری میشد مینوشتم.

این برای من ضعف نیست.بلکه امتیاز شعرمه.

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 13:59 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


مردم شهر...

مردم شهر به گوشید...؟

امشب همه ی میکده را سیر بنوشید.

با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید.

دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید.

در شادی این کودک و آن پیر زمینگیر و فلان بسته به زنجیر وزن و مرد بکوشید.

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...

نخور جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.

مردم شهر به هوشید...؟

هر چه دارید و ندارید بپوشید وبرقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.

روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.

نه یک بار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست...خدا هست.

سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است...خدا هست.

پشت دیوار گلی پیرزنی گفت:خدا هست.

آن جوان با همه خستگی و در به دریها سر تعظیم فرو برد و چنین گفت:خدا هست.

کودکی رفت کنار تخته...

گوشه تیره این تخته نوشت:در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفت:دلم میلرزد!کودکانم چه بپوشند؟!

چه بگویم که بدانند نداری درد است!پدر از شرم سرش پایین بود...

زیر لب زمزمه میکرد:خدا هست.

قاضی شهر قضاوت سخت است...

نکن حکم به تنبیه و مجازات...به زندان و به شلاق.

کوچه هایی است در این شهر...پر از جرم و کثافت.

پر از مرگ شرافت!پر از غصه و اندوه!پر از درد نداری.پر از نکبت و خواری!

پر از هرزگی و دزدی و معتادی و بدبختی و بیچارگی مردم خوبی که فقط محتاجند.

به پیغمبر و پیر و ملکوت و بت و میخانه و هر چیز که ایمان تو باشد قسم این

جرم و جنایت همه از ریشه فقر است.

کافری نیست در این شهر.خدا باور این مردم پاک است...

فقط درد نداری است که از ریشه مسلمانی ما را تبری زد که نگویید و نپرسید...

نگویید که این مردم بیچاره نخندند و نرقصند و نپوشند و ننوشند وبلا نسبت حضار...

نگوزند که ایمان و مسلمانیشان زیر سوال است!!(ببخشید قافیه جور بود دیگه...)

غم مردم این کوچه و آن کوچه بدانید و بکوشید که اینگونه نباشد.

بکوشید که ایمان و مسلمانیتان زیر سوال است!

کودکی گریه کند...آه کشد...عرش خدا میلرزد.

دل مردم خون است!حال بابا خوش نیست...

دل بابا خون است...

حال قاضی خوب است...؟!

[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 18:25 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


خانواده ما...

خانواده ما همه هنرمندند.

همه شاعرند...

پدرم عاشق شعر کوتاه بود.

این آخرین سروده پدراست...آه

مادر اما قصیده میگوید.بلند و مداوم

خدا میداند چقدر واژه در شعر قنوتش ریخت

خواهرم غزل...بیچاره غزل...

عاشق شعر نو بود که بپوشد روی غزل کهنه اش

اما از شعر کوتاه پدر خجالت میکشید.

صدای چرخ خیاطی مادر است...تند تند چهار پاره های برادرم را ویرایش میکند.

این وسط من بی هنرم.

من از شعرهای کوتاه پدرم متنفرم.از قصیده های مادر هم...

کاش غزل شعر نو میسرود.

من امروزیم.رپ گوش میدهم.ببین چقدر قشنگه:

عزیزم تو گفتی کراوات بزنم

من به خاطر تو کراوات زدم

تو بگو...کراوات به من میاد...؟!

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:6 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


میخانه

دیشب از ترس غمت راهی میخانه شدم

وه!چه دانی که چرا همدم پیمانه شدم!

دور از این مردم آلوده شبی خوش بودم

با اینهمه غم واله و سر خوش بودم

محو این جمعیت و حال خوش مستانش

باده صیاد و همه بی خبران در دامش

ساقی خوش نفس و گرمی عشق و می ناب

کوزه در خانه و ما تشنه لبان در پی آب

نعره مستی و دیوانگی و بی خبری

حیف اگر بهره ز میخانه و ساقی نبری

گر چه این باده چو زهری به گلو میریزی

لاکن از گور جدا گشته و بر میخیزی

نعره ها میزنی و شیشه غم میشکنی

گر چه در پای همین سنگ تو هم میشکنی

شکوه ای نیست اگر باده به دل زخم زند

به که عشقی رسد و هجر به دل سنگ زند

ساقیا جام مرا پر تر از اینهایش کن

قلب خونین مرا کنده و پنهانش کن

بهتر آن است که از درگه او دور شوم

آنقدر می بزنم تا که کر و کور شوم

شاید آنوقت در آن حال تو را فهمیدم

شاید از آینه باده تو را هم دیدم

شاید این چشم در این حال مرا یاری کرد

قطره ای از می نابش به لبم جاری کرد

تا شوم مست از این باده که جان میدهدم

تا که بنشسته به لب مرگ امان میدهدم

(29/8/79)


[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:15 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


حرف خودمونی

یکی از دوستان نوشته بود: چرا اینقدر شعرهات بلنده؟

آدم خسته میشه وقتی میخونه؟!

اگه امکانش هست چند تا شعر احساسی کوتاه هم بذار.

به احترام همه کسانی که لطف میکنند و به کلبه حقیرانه من سر میزنند

در ادامه چند شعر کوتاه احساسی گذاشتم فقط به خاطر گل روی شما

امیدوارم خوشتون بیاد

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:23 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


گله...

گله دارم از تو و عشق تو و جفای تو

بسکه رنجیده دلم شکسته در هوای تو

مرغکی شکسته بالم تو مرا سنگ زدی

آفرین بر تو وبرعشق تو و وفای تو

سوختم در عشق تو خاکسترم بر باد رفت

در سکوتی تلخ مردم از گلو فریاد رفت

روزگاری یار من بودی فلانی شرم کن!

آنهمه عشق و محبت بی وفا از یاد رفت؟!

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:17 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


بی تفاوتی...

تفاوتی نمیکند که سرد و بی تفاوتی

که بغض پنجه میکشد گلوی بی تفاوتی

اگر چه گریه ها کم است برای رفتنت ولی...

وسیع میشود غمم به رغم بی تفاوتی

گلایه ای نمیکنم بدون حرف میروم

پناه میبرم به این سکوت بی تفاوتی

ببین چه خنده میکنم!ببین که بی تفاوتم

چه مست میشوم در این دروغ بی تفاوتی

به بی تفاوتی گذشت تمام لحظه های ما

من از درون شکسته ام.هنوز بی تفاوتی...

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:43 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


قرار بود...

قرار بود عاشقت باشم.قرار بود عاشقم باشی

به دریا دل زدم با تو قرار بود قایقم باشی

قرار بود آسمون باشیم چرا حالا زمینگیریم

چرا دست همو حتی در این روزا نمیگیریم

قرار بود پیش هم باشیم چرا حالا ز هم دوریم

ببینیم عشقو هر لحظه ولی حالا چرا کوریم

قرار بود جنگلی باشیم ولی حالا فقط برگیم

اسیر دست طوفانیم.ببین بازیچه مرگیم

قرار بود زندگی باشیم.برای هم نفس باشیم

نمیدانم چرا باید اسیر این قفس باشیم

قرار بود تا ته دنیا برای هم خدا باشیم

جدایی سخته بی انصاف!چرا باید جدا باشیم؟

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:21 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


بگو حال چه هستیم

ما که رفتیم و گذشتیم...

از این کوچه سفر کرده و در راه دگر پای به خدمت بگرفتیم.

از این قافله ظلم حذر کرده به کوی دگری پای گرفتیم.

نشستیم و دو صد نقشه کشیدیم که اینگونه از این کوچه گذر کرده و آن گونه

از این شهر سفر کرده به آن کوه که سر تا قدمش تیشه فرهاد نشسته است و یا

سینه شیرین سر هر تیغه کوهش بشکسته است نشینیم.

و اینک ته این چاه...تو ای سرو بلند ملکوتی نظری کن!که زمان رفته و فرهاد

دگر تیشه به دست است در این دامنه کوه...

ما که رفتیم و گذشتیم و در این دامنه صد بار به صد سنگ که از سوی تو

فرو ریخت غریبانه شکستیم.ولی عهد ببستیم و بر این عهد وفادار بماندیم و نشستیم.

شکستیم و نشستیم ولی بار دگر با احدی عهد نبستیم به جز خون دلی کز سر هر

پنجه کوهت به سرم ریخت.

بگو حال چه هستیم؟بگو باده پرستیم و یا واله و مستیم که در غربت این

تیرگی کوه نشستیم؟!

چه دیدیم در این سلسله موی سیاهی که شب آویخت به هر چهره مهتاب و چه

رازی است در این تیشه که در دست همه صاعقه ای بر سر کوه است؟!

بگو حال که بر قله این کوه نشستیم...بگو بر سر این تخت خطا کرده نشستیم؟!

و یا بر سر حق خود و گنج خود و خون دل خود قافیه بستیم؟

اگر عهد شکستیم و یا قافیه بستیم...اگر باده پرستیم و یا واله و مستیم بگو

حال چه هستیم؟!که هستیم در این قله مهتاب و عبادتگه فرهاد؟!

بگو بر سر این تخت خطا کرده نشستیم؟؟!


(13/8/79)

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:39 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


آدمه دیگه...

همیشه لازم نیست یه کامیون از روت رد بشه تا له بشی!

گاهی زیر سنگینی یک نگاه...

یک حرف...

حتی یک سکوت...خیلی راحت له میشیم.

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 8:50 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


مادر

مادر کنار خود گوهری داریم.

مادر روی زمین فرشته ای داریم

مادری داریم...

مادر خانه عزیزی داریم.

تمام هست و نیست مادر تو خلاصه میشود مادر...

مادر وسعت تو گم میشویم و تو مادری...آبروی مادر روی زمین...

مادرم روزت مبارک.دوستت دارم.

 

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:22 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


پرنده

من پرنده ای بودم که سالها روی زمین راه رفتم.

حال بالهایم که به هم خورد...

تازه فهمیدم پریدن هم بلدم.

 دهان پرهایم را باز میکنم...به تلافی هر چه نپریدم

تمام آسمان را یکجا نفس میکشم.

گاهی پرواز هم حس خوبی است...

[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:37 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


زمزمه های خسته

نه که ما نخواسته باشیم...

نه که بی وفایی کردیم

به چه جرمی و گناهی سرنوشت کرده جدامون؟!

روی دیوار جدایی...

با همین دستای خسته

بسکه پنجره کشیدیم شیشه ای شده دلامون!

با زمین و آسمون قهر...

با خدا هم دیگه قهریم

خنده مفهومی نداره بسکه رنجیده دلامون

نه سلامی نه علیکی

با کسی کاری نداریم

سایه از سایه گریزان .بسکه ترسیده چشامون

حرف ناگفته زیاده

ولی همچنان خموشیم

آسمون دلش میگیره وقتی میگیره دلامون

ناله کن ای هم قبیله

نگو این آخر راهه

گوش آسمون که کر نیست.یکی میشنوه صدامون

هر چه دیدیم و کشیدیم

هر چه باریده چشامون

هر چه دیگران ندیدند داره میبینه خدامون

دلخوشیم به اینکه شاید

اگه رو زمین کسی نیست

یکی اون بالا نشسته که خودش داره هوامون

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:13 ] [ (لادون پرند) ] [ ]