|
فریاد سکوت همه چیزم فدای انسانیت.حتی عمر و لحظه هایم.فقط به خاطر تو...
| ||
|
سلام.
سلام به همه دوستانی که صادقانه دوستشون دارم .دوستانی که به یادم هستند.حتی اونایی که به یادم نیستند.خیلی وقته نبودم.بابت غیبت طولانیم عذر میخوام. عید امسال خیلی دلم گرفته بود.بیشتر از سالهای قبل.بدجور هوای رفتن داشتم.دیگه دل به دریا زدم و راهی شدم.درست شب عید حرکت کردم.رفتم مشهد.جای همتون خالی.اولین بارم بود که میرفتم مشهد.اولین زیارتم بود.و چه حسی داشت...وقتی روبه روی حرم رسیدم دست و پام شل شد.حس غریبی داشتم.ناخود آگاه دستم رفت رو سینه و گفتم السلام علیک...اشک تو چشمام حلقه زده بود.انگار سنگینی یه بغض بزرگ تو چشمام بود.به هر طریق خودمو رسوندم داخل حرم.اولین کاری که کردم نماز خوندم.سر سجده آخر دیگه نتونستم خودمو بگیرم.اشکم سرازیر شد.اونقدر میل به گریه زیاد بود که نمیشد جلوشو گرفت.خیلی گریه کردم.هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بغض پشت چشمهای آرومم باشه.نمیتونم بگم چه حسی داشتم.اینقدر سبک شده بودم که احساس میکردم میتونم پرواز کنم.رفتم زیارت.بابت همه خطاها...اشتباها چه خواسته و چه نا خواسته از خدا بخشش خواستم.برای همه دعا کردم.برای همه...جای همتون خالی...دوروز مشهد بودم.چند بار رفتم زیارت.امیدوارم قسمت همه بشه که برن.بعد از دو روز حرکت کردم و از جاده شمال برگشتم.اونهمه زیبایی ...اونهمه شهر...اونهمه آدم خونگرم و مهمون نواز.قوچان...بجنورد...آشخونه...گرگان...ساری...جاده فیروزکوه...زیر آب...تهران...اصفهان...همه و همه جاش...قم.جمکران...واقعا به یاد موندنی بود.خیلی روحیم عوض شد.بعد از مدتها از ته دل خندیدم.دهم عروسی داداشم بود.جوری تنظیم کردم که به عروسی برسم.یه راست اومدم عروسی.دیگه وقت نشد برم خونه.عروسی هم خوب بود.خیلی خوب.جای همتون خالی.اما آخر شب که دیگه عروسی داشت تموم میشد برام اتفاق بدی افتاد.خوردم زمین و دستم از دو جا شکست.از درد بیهوش شدم.اولین بارم بود که جاییم میشکست.بردنم بیمارستان. بستریم کردند.بردنم اتاق عمل .اولین بارم بود میرفتم اتاق عمل.دستمو پلاتین گذاشتند.خیلی درد کشیدم.خیلی سخت بود.اینجا دیگه نمیگم جای همتون خالی.خدا برای هیچکس نیاره.روز سیزده من بیمارستان بودم.اولین سیزده به در بود که نتونستم برم بیرون.حالا هم دستم تو گچه.آخه چند تا پین هم برام گذاشتند.چند روز پیش از بیمارستان مرخص شدم.روی هم رفته که فکر میکنم. منهای اون اتفاق آخر همه چیز خیلی خوب بود.و پر از خاطره.اینهم تلخ و شیرین عید امسال. دوستتون دارم.به یادتونم. [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 11:19 ] [ پرند ]
دوباره عشق...دوباره من...دوباره تو!
دوباره شوق...دوباره من...دوباره تو! دوباره شب و خلوت و شعر و مستی دوباره من هستم.دوباره تو هستی... دوباره نگاهم پر از شعر دیدار... دوباره نشستن کنار تو بیدار. دوباره صدایت مرا زیرو رو کرد دوباره مرا با خودم رو به رو کرد. دوباره نوشتن.دوباره سرودن.کنار تو بودن. تو معنای هستی.تو معنای مستی.تو معنای بودن. تو دین و تو دنیا و دارو ندارم... کنارم نشستی و باور ندارم. [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 15:19 ] [ پرند ]
با عرض پوزش از غیبت طولانی که داشتم و نتوانستم جواب محبتهای دوستان را بدهم.
حدود یک ماه است که پدرم در بیمارستان بستری است و تمام این مدت نتوانستم سری به وب و دوستان بزنم.از همه عذر خواهی میکنم.دوستتان دارم و به یادتان هستم. برای پدرم دعا کنید.... [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:39 ] [ پرند ]
سرنوشت...ای سرنوشت پر غم... من به تو مدیونم. از تو دارم دل خونی که فقط میشکند. ای سراسر همه اندوه...من به تو مدیونم. از تو دارم لحظه های بی کسی از تو دارم اینهمه دلواپسی... از تو دارم شب و روزی که فقط تاریک است. اینطرف شعله شمعی... که زبی رحمی باد تند تر میسوزد. آنطرف آینه ای... که زبی رحمی سنگ بیصدا میشکند. من به تو مدیونم.از تو دارم شب بی پایان را... لحظه های گنگ بی همنفسی... لحظه های خود شکستن.لحظه های بی کسی. ای نیاسوده دمی در غم ما...من چه گویم که بفهمی؟؟؟ به شب تار قسم من به تو مدیونم. همه احساس من از بودن توست. شعر من آگاه است که تو علت بودی. شعر من معلولی است از تو که بی رحمی... شعر من حساس است. بر خلاف دل سنگی که تو داری...شعر من حساس است. امشب آزرده شدم.گنگ و افسرده...ولی با این شعر... با همین شعر که نامفهوم است به تو ای سرنوشت... ای سراسر همه اندوه...به خدا خندیدم. شعر من آگاه است من به تو خندیدم... من به تو خندیدم. [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 0:39 ] [ پرند ]
به نام عشق که در آینه اشک میدرخشد.
به نام پرواز که در تو تجلی میابد تو که شروع هر قصیده ای.آغاز هر کلامی... تو بزرگی. من کوچک.تو وسیعی. من اندک. تو وجودی. من افسانه.تو حقیقت. من اسطوره. تو آغازی من پایان... تو همه چیز منی..وزن شعرهای منی.زینت کلام منی. بی تو هیچم. پس تو همه چیزی!حتی نفس! لازمه وجود... تو لازمه وجودی و من ناتوانترین موجود که به تو محتاجم. پس با من باش بگذار زنده بمانم.با من باش بگذار نفس بکشم. وقتی تو با منی عطرآگین مبشوم.تو بهاری در خزان وجود من. بی تو هیچ بودم.اما با تو همه چیزم.بهار و زندگی... سبزی برگ و سفیدی قاصدک.شرشر آب و نوازش نسیم. خنده هایت بوی زندگی میدهد.اشکهایت طعم صداقت... گونه هایت به رنگ لاله هاست و دستهایت به لطافت آب. چشمهایت دریاست...دریایی که من در هر موجش میشکنم.ودرهر جذر و مدش غرق میشوم. موهایت خرمنی است در رقص بهار.حرفهایت دلنشین..وجودت شادی.آغوشت گرم.بوسه هایت آتشین. زندگی یعنی تو.یعنی با تو بودن.! زندگی یعنی از تو شنیدن.از تو نوشتن.از تو گفتن.با تو بودن... زندگی یعنی تو...و نه هیچ کس دیگر.و یا هیچ چیز دیگر... تو دلیل وجود منی و من مدیون وجود تو. تو علتی و من معلول تو تمام ناگفته های منی... ای خوب...ای بهترین...زیباترین...بالا ترین پروازها... ای تنها بهانه برای بیداریم... عزیزم دوستت دارم... [ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 0:20 ] [ پرند ]
اینروزها دغدغه خیلی از آدمها شده تحصیلات اگه خواستی ازدواج کنی اول میپرسند تحصیلاتت چقدره؟ اگر تقاضای کار کردی همینو ازت میپرسند.خلاصه همه جا...تحصیلات حرف اولو میزنه. باور کنید به جرات میگم نیمی از جوانها فقط وفقط یه این دلیل درس میخونند که از قافله عقب نیفتند. تا اینجاش بد نیست.لااقل انگیزه میشه. اما ایراد کار از جایی شروع میشه که تحصیلات معیار سنجش آدمها بشه. ایراد کار اینه که زیر لیسانسو قاطی آدم حساب نمیکنند. تا پاشون به دانشگاه میرسه همه چیزشون عوض میشه.راه رفتنشون-لباس پوشیدنشون-ژست گرفتنشون-حتی حرف زدنشون. بابا تازه ثبت نام کرده.ترم اوله .داره با یکی حرف میزنه که جای باباشه چنان ژستی گرفته -چشمهاشو تنگ کرده -کلمات قلمبه سلمبه ای بلغور میکنه واصرار داره با نوع بیانش به طرف بفهمونه که تحصیل کرده است.ببین عزیزم...اصولا تو دنیا...شما از دنیای امروز خیلی فاصله دارید...من الان توضیح میدم خدمتتون...کوتاه بیا بابا.اون بنده خدایی که داری باهاش حرف میزنی اگه بیشتر از شما حالیش نباشه به خدا لااقل اندازه شما میفهمه.شعور داره-درک داره-انسانیت داره.چرا جو گیر میشی؟ چقدر انسانها که ناحق عزیز و محترم میشند. چقدر انساها که ناحق از چشم می افتند و دیده نمیشند. چقدر راحت خودشونو گم میکنند....طرف تا دیروز آرزوش بود فلان پسر بیاد خواستگاریش.دانشگاه قبول شد.برو ببین چه فیس و افاده ای راه انداخته.چه پیف و پوفی میکنه.کلاس نداره-...در شان من نیست... بابا این همون آدمه.تو همون آدمی... چقدر هم اصرار دارند همه جا عنوان کنند که دانشجو هستند.مثل یک امتیاز.یک برگ برنده. چند روز پیش پیامکی از یه شماره ناشناس اومد رو گوشیم.نوشتم شما؟طرف فکر کرده بود من دخترم. اینطوری جواب داده:وحید هستم سال آخر مهندسی عمران.افتخار آشنایی میدید؟؟؟نوشتم برو عزیزم. برو قربونت برم.خونه خاله از اونوره. چرا اینقدر عقده ای رفتار میکنید؟چه اتفاقی افتاده؟تو رفتی دانشگاه اون میره خیاطی.تو پرستار میشی-اون خیاط میشه.تو دکتر میشی-اون آرایشگر میشه.تو مهندس میشی اون نجار میشه-نقاش میشه... تو سختی میکشی درس میخونی-اون عرق میریزه کار یاد میگیره. زمانی تو به اون برتری داری که افتادگی یاد بگیری-فهمت زیاد بشه-احترام وانسانیتت بیشتر بشه. تحصیل یعنی به دست آوردن-کسب کردن- خوب به خودت نگاه کن ببین چه به دست آوردی؟خیلی فرقه بین کسی که مدرک مدرسه ای میگیره تا کسی که تحصیلات داره. چقدر آدمها دیدم که مدرک ندارند اما تحصیلاتشون بالاست. چقدر آدمها دیدم که مدرکشون بالاست اما تحصیلاتشون پایینه.چیزی کسب نکردند. اگه اینجوری به قضیه نگاه کنید دیدتون عوض میشه.اونوقت وقتی کسی به خواستگاریت اومد تحصیلات واقعیشو میبینی.ناحق ردش نمیکنی.یا برعکس.ناحق قبولش نمیکنی. شاد باشید وفهیم... [ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 4:0 ] [ پرند ]
یادگاریها فراوان...جای تو اما چه خالی.
آرزوهامون چه ساده غرق شد در بی خیالی ساده بودم...ساده بودی تو به من دل داده بودی... من شدم ماه شب تار تو شدی شمع خیالی. بچه بودی بچه بودم من به تو دل داده بودم. تو شدی ابر بهاری من شدم چون جویباری. پاک وساده...کودکانه... مثل یک رویای زیبا ... عاشقانه میپرستیدیم هم را... کوچه ها تاریک .کوچه ها باریک من وتو سرگرم بازی... بی خبر از وحشت شب... گم شدیم در راه باریک... من ته کوجه دیروز...تو سر کوچه فردا پس کجاست کوچه امروز؟؟! من ته کوچه اسیرم...تو سر کوچه گرفتار. پس چه شد آنهمه گفتار؟؟!! سالها از پی هم رفت... خاطراتم همه جا ماند. من دویدم تا رسیدم سر آن کوچه که گفتی بنشینم...؟! این هم از کوچه امروز... من در این کوچه غریبم...تو کجایی؟؟تو کجایی؟؟!! [ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 2:41 ] [ پرند ]
حرفهایی هست که بهتره هیچوقت زده نشه.
حرفهایی هست که در کوتاه مدت قشنگه،در درازمدت عذاب. لحظه های خیلی قشنگی هست که به پلک زدنی میگذرد اما پایه و اساس زشت ترین لحظه های همیشگیت خواهد بود. احساسهایی می آید که مجنونت میکند.آنچنان که اشک شوق میریزی اما غافل از اینکه هرگز این اشک ازچشمانت جدا نمیشود. روزهایی هست که انتظار هم زیباست اما تا لحظه ای که نفس میکشی منتظر میمانی و نمیابی برای جوانترها شاید حرفهایم نامفهوم باشد.اما آنان که میدانند خوب میفهمند چه میگویم. خدا صبر دهد.یکی گفت:سالها پیش عاشق شدم.سالها پیش از دستش دادم.سالهاست عذاب میکشم.واین قصه همچنان ادامه دارد... تو بخوان باقی را... [ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 3:15 ] [ پرند ]
سالها تلاش میکنیم تا کسی بشیم.
هرچه پست و مقامه به دست میاریم. شب و روزو از خودمون میگیریم،دنیارا زیرورو میکنیم... اما چقدر خوشحالیم؟... دک و پزو هست ونیست و باید ونبایدوبذارکنار. شب که خواستی بخوابی،وقتی چشمهاتو بستی، خوب فکر کن.کلاه خودتو قاضی کن.به همه دروغ میگی،جلو همه نقش بازی میکنی... به خودت دروغ نگو...چقدر خوشحالی؟؟!! اگر صادقانه به دلت رجوع کردی و ناخواسته آه کشیدی،تمام پست و مقامو دک و پزو بذار در کوزه آبشو بخور.چیزی دلت میخواد که با تمام داراییت نداریش... برای اون بجنگ.به کودک درونت زل بزن.ازش بپرس.اون بهت دروغ نمیگه.بهت میگه چه میخواد. کاری بکن تا دیر نشده... [ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 3:26 ] [ پرند ]
روزی انسان بودم با آرزوهای بزرگ و قشنگ.(پاک و آسمانی)
خلوتی داشتم با هرچه شب تاریک.دنیایی داشتم به زیبایی هرچه زیباتر است. خدا در خلوت شبانه ام جایگاه رفیعی داشت. نسیم شعر آرامی بود که از آشفته ترین دنیا میگذشت.ومن این آرامش را دوست داشتم. چیزی در آن لحظه های فراموش شده بود که مرا مجذوب خود میکرد. چیزی در این گمنامی بود که هرشب مرا وسوسه میکرد. ...وروزهالبریز از انتظار!تاباز شبی آید وخلوتی.سکوتی ومرهمی بر هرچه زخم است. روزی فرشته بودم...پاک وسبکبال. آسمان در تسخیر بالهای سفیدم فرو میریخت و من بالاتر...هرلحظه بالاتر بودم. بانوری که مرا زیباتر از آنچه بودم نشان میداد.نوری که از چشمه ای میجوشید.چشمه ای که از تو پربود تو که منبع تمام قدرتهایم بودی. امروز خسته ام.!بیزار از لحظه هایی که پر از تکرارند.سردوبی روح... نه شبی ونه خلوتی.نه سکوتی،نه مرهمی.دیگر نورانی نیستم.سرابم که میدرخشم ولی وجود ندارم. اینروزها کسی زمزمه نمیکند.ژولیده ای در خلوت شب تار شعر نمیسراید.شمعی نمیسوزدوپروانه چه بیهوده در تاریکی محض پر میزند. چیزی در این تاریکی نیست.سایه،سایه،تاریکی...همین و دیگرهیچ! کجاست خدای باورهای من؟کجاست آشنایی که شب برایش مقدس بود و ماه دلیلی بر این تقدس؟! اینها همه بهانه ای بیش نیست.بیچاره من!چه ابلهانه خود را فریب میدهم. خدا در جایگاه خود محفوظ است.شب مثل همیشه شب است.همه چیز در جای خود باقی است. آنکه دیگر نیست منم!!آنکه گم شده،از شب جدا و از خود جدا میسوزد،همان شمعی است که جایش در شب خالیست.آن منم.آنکه باید بسوزد منم.آنکه باید پروانه را بار دیگر به رقص وادارد منم.پس بسوز ای آخرین شعله! ای فراموش شده،ای گم شده باز آ که پروانه ای در انتظار رسیدنت هنوز هم بال میزند. حرارتی به بالهایش ده...بسوز.بسوزان که ماژولیده ها باسوختن زنده ایم وبدون آن مرده. [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 12:8 ] [ پرند ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||