فریاد سکوت

تمام شعرها و مطالب از خودمه.استفاده با ذکر منبع مجاز است.(بیشتر اشعار من بداهه است.بدون ویرایش)

کودکم

بی هدف با دگمه لب تاب بازی میکنم

با کلیدِ کهنه ی شب خواب بازی میکنم

لحظه ای با جیبِ خالی،لحظه ای با بندِ کفش

لحظه ای با لنگه ی جوراب بازی میکنم

سفره خالی،جیب خالی!پوزخندی میزنم

از لجم با قاشق و بشقاب بازی میکنم

در دِرامِ شعر خود بازیگری بد میشوم

نقشِ یک شخصیتِ ناباب بازی میکنم

کودکم رنجیده باشد،بد روانی میشوم

مثل یک دیوانه با اعصاب بازی میکنم

سینه ی عریانِ دفتر ،زیرِ چاقوی قلم

با گلوی واژه چون قصاب بازی میکنم

کودکی دارم درونِ قابِ پیرِ چهره ام

بی صدا،با شیطنت در قاب بازی میکنم

ظاهرا تنها!ولی با کودکم «ما»میشویم

روزها با کودکی بیتاب بازی میکنم

نیمه شبهایی که قرصِ ماه کامل میشود...

تا سَحَر در کوچه ی مهتاب بازی میکنم

در خیالم جنگل سبزی تصور میکنم

بر سرِ هر شاخه چون سنجاب بازی میکنم

خطه ی سرسبزِ رویایم شبیهِ انزلی است

در خیالم گوشه ی تالاب بازی میکنم

با زلالِ اشکهایم پاک و طاهر میشوم

مثل سنجاقک که روی آب بازی میکنم

از زمینِ مرده ام دارم کمی قد میکشم

مثل نیلوفر که در مرداب بازی میکنم

گرچه در دِه کوره ی دنیای فانی رعیتم...

در خیالم نقشِ یک ارباب بازی میکنم

کودکم را دوست دارم!بلکه سرگرمش کنم...

اندکی با واژه های ناب بازی میکنم

واژه میدوزم به کاغذ،حال و روزم دیدنیست!

مثل دختر بچه ها قلاب بازی میکنم

بند میبندم به شاخِ بیتهایِ سبزِ شعر

فارغ از جنجالِ دنیا تاب بازی میکنم

تا بخندد کودکم!حتی اگر لازم شود...

کلِ دنیا را پر از اسباب بازی میکنم

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 6:56 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


انتظار


آرزو دارم که حتی لحظه ای یادم کنی

یا بیایی با حضورت، اندکی شادم کنی

در کنار خاطراتت تخت دامادی زدم

منتظر ماندم بیایی، تا تو دامادم کنی

مومنِ عشقم ولی آنقَدر کافر میشوم

تا کمی رحمت بیاید،بلکه ارشادم کنی

خشک و لم یزرع نبینم،سبز خواهم شد اگر...

بیل برداری بیایی، خوب آبادم کنی

مثل بغضی کهنه در عمق گلویت مانده ام

من که میدانم فلانی!کاش آزادم کنی

آنقَدَر با این غزلها پیچ و تابت میدهم
 
تا دهان بگشایی و، یک بار فریادم کنی
 
کوه هم باشی تو را با تیشه ام خواهم تراشت
 
میشود شیرین من!کافیست فرهادم کنی
[ جمعه نهم خرداد 1393 ] [ 15:13 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


توبه

بی صدا از کوچه های شهرتان رد میشوم

میروم با عرض پوزش با شما بد میشوم

بعد از این حتی پیامت را نمیخوانم برو!

در جواب میس کالت بوق ممتد میشوم

خوش خیالی!دوره ی آن بی شعوریها گذشت

با شعورم مانعِ هر رفت و آمد میشوم

بسکه نامردی ببین ،رسوای شهرم کرده ای

آبِرویم برده ای،دارم زبانزد میشوم

از جوانی بود و نادانی اگر خامت شدم

بعد از این عاقل تر از جد و پدر جد میشوم

این سوال لعنتی هر شب عذابم میدهد:

زیر دست و پای هر مَوسی چرا پَد میشوم؟!

مثل لیلی عشق میورزم ولیکن آخرش...

دلقکِ مجنونهای قد و نیم قد میشوم

دین شاهین ها و افشین ها مرا گمراه کرد

چند روزی پیروِ دینِ محمد میشوم

دست از دامان این شیطان صفتها میکشم

با نمازم دست بر دامان ایزد میشوم

امتحانی میدهم در آزمون بندگی

یا قبولم میکند یا باز هم رد میشوم

مینِشینم آنقَدَر پی ام به «یاهو» میدهم

یا blockمَ میکند یا باز هم addمیشوم

 

.......................................................................

این غزل هم از طرف ما تقدیم به تمام کسانی که فریب خورده اند

و قصد بازگشت به عشق حقیقی دارند

[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 0:52 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


هیاهو

آنقَدَر با این غزلهایم هیاهو میکنم

تا بدانی عاشقم!دارم تکاپو میکنم

دفترم آماده ای؟!می بندَمَت امشب به شعر

تا سَحَر با این قوافی بازیِ«زو»میکنم

چوبِ جادویِ قلم،احساس میخواهد نه علم!

عاشقم!حتی بدونِ علم جادو میکنم

شعله می پیچد میانِ دفترم با هر غزل

واژه های داغِ خود را،یک به یک رو میکنم

تا نسوزد کاغذُ آتش نگیرد دفترم

واژه ها را اندکی پهلو به پهلو میکنم

چشمها را بسته ام!شاید ببینم روی تو

با خدایت حرف دارم!خواهش از او میکنم

اولش مُبهم، ولی کم کم سه بُعدی میشوی

رو به رویم می نِشینی،هر طرف رو میکنم

در زمین،در آسمان،در کهکشانها میدوی

خیرِ مقدم میدهی ،تا رو به هر سو میکنم

آنچنان در واژه ها، عطر تو می پیچد که من...

دستها را،واژه ها را...شعر را بو میکنم

این که میبارد به دفتر،فرق دارد!اشک نیست

دارم اینجا را برایت آب و جارو میکنم

ناگهان شاید بیایی!گرد و خاکی میشوی

گریه هم گر میکنم،بانو از اینرو میکنم

شور و حالی دارم! انگاری که هفده ساله ام

با جوانان ادعایِ زورِ بازو میکنم

نازنین شاید بخندی!ژِست میگیرم هنوز

مثلِ ایامِ جوانی دست در مو میکنم

با غروری مینِشینم رو به روی آینه

کَل کَلی با چینهای پشتِ ابرو میکنم

رو سفیدم کرده ای!ای عشق چندین ساله ام

صورتم را میتراشم ،برف پارو میکنم!

با تمامِ پیریَم ،امشب جوانی میکنم

مینویسم!تحفه ای،تقدیمِ بانو میکنم





[ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 ] [ 22:38 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


مست

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی

نمیدانم چه نوشیدم که سیرم کرده از هستی

خودم مستُ ،غزل مستُ ،تمام واژه ها مستند

قلم شوریده ای امشب،عجب اُعجوبه ای هستی!

به ساز من که میرقصی،قیامت میکنی به به...

چه طوفانی به پا کردی،قلم شاید تو هم مستی؟!

زمین مستُ،زمان مستُ،مخاطب مست شعرم شد

بنازم دلبریهایت!قلم، الحق که تردستی

فلانی فرق بسیار است،میان مستی و مستی

عزیزم خوب دقت کن!به هر مستی نگو پستی

تظاهر میکنی اما،تو هم از دیدِ من مستی

اگر پاکیزه تر بودی،به شعرم دل نمی بستی

خودم مستُ ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند

مخاطب معصیت کردی!به مشتی مست پیوستی

[ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:19 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


مادرم...

قلمم راست بایست!

واژه ها ...گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»




امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم!

تو کجایی مادر...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

جانِ من حرف بزن!

امر بفرما مادر...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

مادر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!

جانِ من زود بیا

بغلم کن مادر...!

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

گفته بودی:پسرم!عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند...

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...

مادرم...مادر خوبم

به خدا دلتنگم!

رو به رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار...

تو که باشی مادر!

دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...

گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف!

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو...

[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 20:17 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


بانو



فرموده بودی غم نخور، باشد اجابت میکنم


حالا که فرمان میدهی، بانو اطاعت میکنم


هر خواهشی داری بگو، حالا که تسلیمت شدم


یا هر چه میخواهی بکن، فوقش شکایت میکنم


بانو ببخشایم اگر، بی پرده حرفی میزنم


یا لا به لای واژه ها، گاهی جسارت میکنم


من عاشقم!دل نازکم!وقتی که میرنجد دلم...


منطق نمیفهمم اگر، گاهی حماقت میکنم


وقتی کسی با هرزگی، بانو نگاهت میکند


وحشی تر از سگ میشوم، آری اهانت میکنم


با اینکه خاموشم ولی، اینگونه آرامم نبین


یک تار مویت کم شود، بانو قیامت میکنم


وقتی خرامان میروی، از کوچه های رو به رو


حتی به خاک کوچه هم، بانو حسادت میکنم


شاید خیالاتی شدم!شاید جنون دارم ولی


هر جا که میگردم تو را، آنجا زیارت میکنم


کافر تر از من دیده ای؟!بانو نمیدانی بدان


حتی خدا را محض تو، دارم عبادت میکنم


با اینکه دلتنگم ولی، بانو تحمل میکنم


هی میروی هی میروی، هی استقامت میکنم


هی مینویسم روزو شب!این زخم پیر و کهنه را...


با تیغ تیز واژه ها ،هر شب حجامت میکنم


دارم روانی میشوم!بانو نجاتم میدهی؟!


از لشکر کفری که من، هر شب هدایت میکنم؟!


حتی اگر احساس من، یک اشتباه ساده بود


این اشتباه ساده را، تا بی نهایت میکنم


بانو به فکر من نباش، هر جا که میخواهی برو


دارم به این تنهایی_،دیرینه عادت میکنم


اینجا کنار یاد تو ،با خاطرات خوب تو


در سرزمین عشق تو، بانو اقامت میکنم


دست خدا بانوی من، هر جا که باشی خوب من


با این غزل، با آن غزل، عرض ارادت میکنم
[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 19:13 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


نقاش

کنار ساحل شنی، دو تا بلم کشیده ای

بنازمت!صد آفرین!چه با جنم کشیده ای

چه عاشقانه چهره ای!!!ببین چه واضح و قشنگ؟!

خطوط چهره ی مرا، ولی چه کم کشیده ای

مطابق سلیقه ام، چه شاعرانه!آفرین...!

کنار دفتر غزل، دو تا قلم کشیده ای

به احترام حس تو، سروده ام ولی بگو...

کنار شام تیره ام، سپیده هم کشیده ای؟؟!

اگر چه جاده میکشی، ولی به هم نمیرسیم

به آن دلیل ساده ای، که پیچ و خم کشیده ای

تو آخر تخیلی...تو لایقی ولی بدان...!

نه مرد ایده آل خود، که کوه غم کشیده ای

نگو تو را کشیده ام، ندیده روی قاب دل

بگو برای زلزله، دوباره بم کشیده ای

چو بوسه ای که بی هوا، نشسته ای به گونه ام

میان سیل دیشبی، ببین چه نم کشیده ای؟!

تو چای زعفران و من، مسافری که خسته ام

بیا کمی بنوشمت، که تازه دم کشیده ای

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 16:9 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


حسرت

عشق با اندکی از، فاصله چون باد گذشت

عطر_ صد خاطره از دامنه ی یاد گذشت


اوکه بر سینه ی مامهر اسارت زده بود...


مثل یک مملکت و دولت آزاد گذشت


بانی وباعث_ ویرانی_ مخروبه ی شام...


به!چه طناز وچه زیبا و چه آباد گذشت!


از تن_ زخمی وبیمار_ سکوتی سنگین...


دشنه ی وحشی_صد حنجره فریاد گذشت


از حوالی_سکوت_بم_ویران شده ام...


او که از زلزله ی تازه خبر داد گذشت!


روی خط ،جای غزل، سیل به راه افتاده!


شور_شیرین_که ازگونه ی فرهاد گذشت؟!


واژه ها ،خالقتان مرد!به دادش برسید...


طول این سیل که از حومه ی بغداد گذشت...!!


..........................................................................

دل نوشت:


سهم من شکستن بود!


فروریختن!


در اوج شادابی مردن!


سهم من یک قلم...یک کاغذ...هزار شب یلدا...


نوشتن و نوشتن و نوشتن...


از روزهای بی تو...هفته های بی تو...ماه های بی تو...


سالهای بی تو...


سالهای بی تو

 

سبز پوشیده بودی...دیدمت!


سبز باشد باورت


شال مشکیت را به چه تعبیر کنم؟!!!

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 8:27 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


خسته ام


ولم کن برو!نازنین خسته ام


به شعرم نگو آفرین! خسته ام


گریبان این شاعر ساده را...


رها کن فلانی!ببین...خسته ام


ردیف غزل
، حال و روز من است

گرفتی عزیزم؟  همین!...خسته ام


چنان با نهیب تو موجی شدم...


که از هر چه شعر وزین خسته ام


دو بیت از اراجیف ایرج بخوان


که از شعر پاک و متین خسته ام


نصیحت نکن تا جوانی کنم


که از خط روی جبین خسته ام


کمک کن کمی آسمانی شوم


که از قیل و قال زمین خسته ام

[ چهارشنبه ششم فروردین 1393 ] [ 7:41 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


برای تو که بهترینی

عیدت مبارک عزیز


سال جدید را با یاد و خاطره ی تو شروع کردم


با یاد چشمهایی که قبله ی عبادتم بود و هست

فراموشت نمیکنم

هیچ وقت

[ جمعه یکم فروردین 1393 ] [ 10:23 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


بیا(قصیده)

ناله ی هر صبح و پسینم بیا

با غم هر روزه عجینم بیا

ورد لبم ذکر محمد شده!

دست به دامان امینم بیا

بس که به یاد تو غزل گفته ام...

راهی زندان اوینم بیا

رام ترین اسب چموشت شدم

حال که آماده ی زینم بیا

بی ادبم؟...وای! بلا نسبتت

خر شده آماده ی هینم بیا

راه نشانم نده با زیرکی

بحث نکن!سگ تر از اینم بیا

لر تر از آنم که بگویم برو!

یار شفیق دل خینم بیا

شور و شرم رفت!جوانی گذشت

حال که آرام و متینم بیا

فصل جوانی همه با شک گذشت

حال که لبریز یقینم بیا

خانه بدون تو جهنم شده

مژده ی فردوس برینم بیا

دور نشو!باز نگو کافری

لا اقل اندازه ی دینم بیا

مانده به دل، سیر نگاهت کنم

کاش کنارت بنشینم! بیا

خنده ی مستانه ی دیروزیم...

حال که افسرده ترینم بیا

گرچه به پای تو جوانی گذشت

حیف که خط خورده جبینم بیا

بیت به بیت غزلم گریه شد!

بانی اشعار حزینم بیا

دورترین خاطره،نزدیک شو!

ناز نکن!چله نشینم بیا

آمده ام چهره ی ماه تو را...

لا اقل از دور ببینم بیا

سلسله ی عشق،به خاکم بتاز

پاک کن از روی زمینم بیا

خاک تنم ،مال تو تخریبچی

حال که آماده ی مینم بیا

عاشق شعر و غزلی خوب من؟!

باش که در فکر همینم بیا

حال که از بخت بدت شاعرم

خالق صد شعر وزینم بیا

تا تو بیایی و شکارت کنم

پشت همین واژه کمینم بیا

بوسه بزن،بیت به بیت غزل

تا ز لبت بوسه بچینم بیا

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 13:56 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


برگرد

دلیل خنده هایم، زود برگرد

که بی مهری، ندارد سود... برگرد

ببین دل نازکم... طاقت ندارم

به این زودی نگو بدرود... برگرد

نوشتی: می روم آسوده باشم!

اگر حالا دلت آسود برگرد

نبودی آتشت خاکسترم کرد

چه ماند از هیزمم جز دود؟ ...برگرد

زمین خنده هایم بی تو خشکید

به خاک تشنه ام ای رود برگرد

شبی که بغض تو در واژه پیچید...

تمام دفترم تر بود!... برگرد

چنان روز و شب از عشقت نوشتم...

که در دستم قلم فرسود...برگرد

همان قاضی که حکم رفتنت داد...

پشیمان زیر آن افزود:برگرد

نماز گریه هایم را خدا دید

خدای عشق هم فرمود:برگرد

[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 18:20 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


شب شعر

امشب که به سر، دغدغه ای جز غزلم نیست

تسکین غم و درد دلم، جز غزلم چیست؟

خواهم که بگویم...بنویسم...به کسی چه؟!

یاغی تر از اینیم ،جلو دار قلم کیست؟

امشب شب شعر و غزل و نثر و ترانست

به به به قلم!نمره ی رقص کمرت بیست

تا جاده ی خطهای موازی همه رامند...

خواهم که برانی!بفرما وسط پیست

دروازه ی احساس، قرق میشود امشب

ای واژه ی فرار، به فرمان قلم ایست

پاشیده به کاغذ قلمم، واژه به واژه...

هر واژه که پا داد، گرفتیم و قلم ریست

وقتی که تویی پشت تمام کلماتم...

یک لحظه بدون غزل و واژه توان زیست؟

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 20:28 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


خون دل

بد مسیر جاده را طی کرده ام

بر خودم ظلم پیاپی کرده ام

بقچه ی رسوایی ام زیر بغل...

ترک شیراز و قم و ری کرده ام

بی کسی های مرا تقویم دید

بسکه تیر و بهمن و دی کرده ام

در نگاه دیگران محکوم شد

سر خوشی هایی که با می کرده ام

ای که دیدی تمبکم را!   دیده ای...

گریه زاریها که با نی کرده ام؟!

لحظه های دیگران را شاد شاد...

فکر احساس خودم کی کرده ام؟!

هر زمان بغضی گلویم را فشرد...

گله ای از واژه را هی کرده ام

گوش کاغذ کر شد از دفتر بپرس...

درد دلهایی که با وی کرده ام

حال و روز واژه هایم را ببین!

چند بیتی خون دل قی کرده ام


[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 18:19 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


اگر...

اگر در خیال شما مرده ام

اگر بار بیهوده ای برده ام

همان برگ سر سبز دیروزیم

که حالا چنین زرد و پژمرده ام

به جرم نکرده، اگر بی صدا...

به قول تو چوب خدا خورده ام

بدون تو اما به سختی گذشت

چه روز و چه شبها که نشمرده ام

اگر شکوه ای کرده ام با غزل...

ببخشم که طاقت نیاورده ام

نوشتم برایت:نگو بی وفا

اگر خوب...اگر بد ،به خود کرده ام

به وجدان آسوده ام صد قسم...

کسی را به جز خود نیازرده ام

نوشتی:بنازم وفای خودم!

دلم را به غیر از تو نسپرده ام

مرا با همین ادعای دروغ...

بخندان،بخندان که افسرده ام

[ شنبه هفتم دی 1392 ] [ 23:36 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


دریای عشق

از غزل خون می چکد!سنگ صبور دل کجاست؟

هر شبم،شام غریبان!شمع این محفل کجاست؟

گفته بودی:پای اشکت،جان ناقابل دهم

گریه هیچ!از دست رفتم...جان ناقابل کجاست؟!

ای که حالا عاشقانت،پشت در صف می کشند!

اولین عشق تو بودم!حق آب و گل کجاست؟

آنهمه تخم وفا،،در سرزمینت کاشتم...

طعمه ی مور و ملخ شد؟!پس بگو حاصل کجاست؟

آمدم ،گفتی برو!روزی که مجنونی بیا

صد بیابان گشته ام!حالا بگو منزل کجاست؟

اینهم از شرط جدیدت:باید عاقل تر شوی!!

بعد از آن شوریدگیها،عقل کو!؟عاقل کجاست؟

پشت حرف و ادعا ها،هر چه بادا باد بود

جایگاه عشق در، قوم بنی هندل کجاست؟

من به هر ساز تو رقصیدم!ولی آخر چه شد!؟

می روم شاید بدانی،حق کجا...باطل کجاست!

این تو و دریای عشقت!جذر و مدش مال تو

من که تی پا خورده ی موجم،بگو ساحل کجاست؟
[ یکشنبه یکم دی 1392 ] [ 22:46 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


درد دل

رک بگویم... از شما رنجیده ام!

از غریب و آشنا ترسیده ام

با مرام و معرفت بیگانه اید

من به هر ساز شما رقصیده ام

در زمستان سکوتم بارها...

با نگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست...نیست

من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش بین بوده ام...

هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها...

با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها...

من به آغوش خودم چسبیده ام

من شما را بارها و بارها...

لا به لای هر دعا بخشیده ام

مقصد من نا کجای قصه هاست

از تمام جاده ها پرسیده ام

میروم باواژه ها سر میکنم

دامن از خاک شما بر چیده ام

من تمام گریه هایم را شبی...

لا به لای واژه ها خندیده ام
[ یکشنبه دهم آذر 1392 ] [ 20:12 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


عصر ما...

عصر ما ،عصر زمان ،عصر تلاش و جنب و جوش

عصر دانشگاه و درس و برگه های تست هوش

عصر مد، عصر قیافه ،مرد و زنهای عجیب

عصر میمونهای دلقک، گربه های چکمه پوش

دوره ی هیپ هاپ و رپ، یا رقص مایکل جکسونی

ریتم تند یک ترانه، هندزفری ها پشت گوش

عصر کوکائین و ماری، نئشگی با قرص اکس

عصر اوج خود کشیها، رگ زدنها زیر دوش

عصر تحمیل عقاید، دیکتاتورهای بزرگ

عصر اعدام و شکنجه، با طناب و آب جوش

بر تریهای نظامی...جنگهای احمقانه!

بن لادنهای خیالی، در توهم های بوش

عصر اشغال و تجاوز، گله ی تانک و نفر بر

یک زمین رام و کوچک، اینهمه اسب چموش؟!

عصر تبلیغات چرت از هر کانال مبتذل

از غذای سگ گرفته، تا لباس و مرگ موش

عصر ما ،عصر تباهی! مرگ ایمان و شرف

یادی از بیچاره ها و بچه های گل فروش

یادی از پایین شهر و اشک و آه مادران

قصه ی فقر و نداری، مردمان سخت کوش

اینهمه معتاد و دزد و بیوه های تن فروش

حاصل کوتاهی ما...اینهمه خانه به دوش

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 ] [ 19:59 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


قفس عشق

در قفس عشق تو زندانیم

حبس ابد خورده به پیشانیم

دفتر شعر و غزل و یاد تو...

عاشق این خطه ی بارانیم!

زلزله ی یاد تو با ما چه کرد...؟!

ای سبب هر شب ویرانیم!

بس که منظم به غمت سوختم...

شعر شدم!حیف نمی خوانیم

تخم محبت به زمینم بکار

مستعدم! گر چه بیابانیم

شاخه و برگم که به پای تو ریخت

منتظر برف زمستانیم

آمده ای...!وای که نشناختی

پیر شدم یار دبستانیم؟!

داد زدی باش که میدانمت!

لاف نزن! ای که نمیدانیم

ای که شب و روز به یاد توام...

قول ندادی که نرنجانیم؟!

داد زدم محض رضای خدا...

ترک نکن باز به آسانیم!

ساده تر از کودک ده ساله ام

انگ زدی باز به نادانیم

فلکه ی گیجم که تو دورم زدی

بوق نزن عشق خیابانیم!

حرف دلم را بزنم میروم

منتظر مصرع پایانیم

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 23:8 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


با غزل...

پشت دیواری که نامش زندگی است، میتوان با واژه ها راهی کشید

در کنار پرده ی تاریک شب، میتوان با زیرکی ماهی کشید

با غزل، هر غیر ممکن، ممکن است!می شود دنیای زیبایی کشید

فارغ از هر باید و جبر غلط ،میتوان تصویر دلخواهی کشید

با غزل هم می شود نقاش شد!خواب یک پروانه را ترسیم کرد

میتوان با رقص زیبای قلم، وسعت سبز چراگاهی کشید

میتوان بیل و کلنگی زد به شعر،سرزمین واژه ها را عمق داد

در زمین خشک کاغذ پاره ها، میتوان با حوصله چاهی کشید

یک بغل دلواپسی را میتوان، با زبان واژه ها تعریف کرد

میتوان کوه بزرگ غصه را، روی دوش کاغذ کاهی کشید

وقتی از دنیا دلت پر میشود، میتوان آهسته بغضت را سرود

بی خیال ضجه و فریادها، با غزل هم میتوان آهی کشید

پا به پای واژه ها باید دوید! منت هر واژه را باید کشید!

میتوان با واژه ها لبخند زد!دست از این اندوه گه گاهی کشید

میتوان در هشتمین بیت غزل، غربت هر واژه ای را لمس کرد

در خراسانی ترین شور غزل، گنبدی...گلدسته ای...شاهی کشید

میتوان با قطره های اشک خود، واژه ها را شست و طاهر تر سرود

می شود در امتداد هر قنوت، ربنایی...قل هو اللهی کشید


(عید غدیر، پیشاپیش مبارک.)


[ چهارشنبه یکم آبان 1392 ] [ 17:10 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


غم و شعر...

غزل می تازد امشب هم،به کاغذهای پوشالی

منظم میدود واژه،میان دفتر خالی

شراب کهنه عشقت،چه مستم میکند هر شب

به لطف بغض سنگینت،ردیف و قافیه عالی!

نصیحت میکنی اما،ندیدی پشت اندوهم...

چه حالی میکنم با شعر!نگو بیهوده مینالی

غم یک لحظه خود را،به دنیایی نخواهم داد

بسوزانم که می ترسم،از این احساس یخچالی

قلم رقصید و شعری شد!غزل هم وزن آهم شد!

همینکه گوشه دفتر...،نوشتم جای تو خالی...

نه شهرت خواهم از شعرم!نه به به ها...نه چه چه ها

تو میدانی که بیزارم،از این دکان بقالی

زمینگیرم!ولی هستم!که عشق ما زمینی بود

هنوزم عاشق خاکم،نمی خواهم پر و بالی

دو خط شعر و سکوتی سرد!...کمی آرام می گیرم

همینکه با غزلهایم،بپرسم حال و احوالی

نه آغوش تو میخواهم،نه میخواهم که برگردی

همینکه زنده ای کافیست!...و میدانم که خوشحالی

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 20:50 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


به پای شعر دیگران، اگر تباه میشوی

بخوان دوباره شعر من، که رو به راه میشوی

به عمق واژه های من، اگر تو پی نبرده ای...

سرک نکش به شعر من،که غرق چاه میشوی

اگر دوباره سرکشم،الف شدن گناه توست!

به رام قلب من بچسب،که بی گناه میشوی

کلاه پیر و کهنه ای،که بر سر تو رفته ام!

ولی نیفتم از سرت،که بی کلاه میشوی!

تویی که با رقیب من،نشسته ای به گفتگو...

شبیه گریه منی،که قاه قاه میشوی

برای او حقیقتی،کنار من شبیه عکس...!

که در جواب بغض من،فقط نگاه میشوی

اگر شبم!که تیره ام،...که روسیاه عالمم...

بمان که در کنار من،شبیه ماه میشوی

هوای تازه ای که من،تو را نفس کشیده ام

بمان درون سینه ام،وگرنه آه میشوی

ببین که با چه زحمتی،تو را کشیده ام به شعر...

بخوان و خط خطی نکن،که رو سیاه میشوی

[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 14:52 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


تو...(چهار پاره)

این آخرین سروده ایست که به نام تو ثبت میشود!

این جمله ایست که هزار بار به خودم گفته ام

از فردا به هیچ وجه به تو فکر نخواهم کرد!

با این خیالهای خام،چه شبها که نخفته ام

اصلا تو که باشی که به تو فکر کنم یا نه؟!

تو را برای دیگران درس عبرتی میکنم!

چنین میکنم و چنان!خط و نشان میکشم الکی

خودم را با همین جمله های پوچ،غیرتی میکنم

ولی چه فایده؟!توبه گرگ فقط مرگ است

دوباره شب میشود و قصه تو آغاز میشود

دور تا دور دفترم سیم خاردار هم بکشم...

دوباره پای تو به شعرهای من باز میشود!

[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 18:21 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


برس به داد شاعری...

دوباره شعر گفته ام،بخوان که سرد میشود

برس به داد قلب من، که کوه درد میشود

به وسعت تخیلش، به بال واژه های خود

ببین چگونه شاعری، فضا نورد میشود

به داد واژه ای برس، که جذب شعر میشود

ولی بدون حس تو، دوباره طرد میشود

تو فصل سبز رویشی ،بمان کنار ساقه ام

که بی تو رنگ و روی من، دوباره زرد میشود

به داد من نمیرسی!ولی به داد ما برس

که بی تو زوج عشق ما، دوباره فرد میشود

برس به داد شاعری ،که مثل بچه ها شده

اگر تو باورش کنی، دوباره مرد میشود

به شعر او که میرسی، چرا خسیس میشوی؟!

بخر ترانه های او، که دوره گرد میشود


[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 21:1 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


دلتنگی

کی کنارم بوده ای تا مست و مدهوشت کنم؟!

کی به دستم بوده ای تا همچو می نو شت کنم؟!

سهم من شد بی کسیها!حسرت و آه و غزل

عقده شد در دل که یک شب تکیه بر دوشت کنم

در کنارم باشی و هی شانه بر مویت زنم

از جداییها بگویم...شکوه در گوشت کنم!

صد غزل صد مثنوی گویم برایت تا سحر

جامه ای با عطر صدها بوسه تن پوشت کنم

یاد تو آغوش گرمی...!من به یادت دلخوشم

نازنین کی میتوانم ترک آغوشت کنم؟!

عقل و هوش و منطق و دیروز و امروزم تویی

ای که از یاد تو رفتم...!کی فراموشت کنم؟!

آتشی بودی که افتادی به جان خرمنم

تا سحر میبارم امشب!بلکه خاموشت کنم

[ سه شنبه دوم مهر 1392 ] [ 23:41 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


نیمکت خالی(نیمایی ترانه)

راه می افتم توی کوچه

کوچه خاطره هامون

با قدمهام میشمارم...همه ی فاصله هامون

یادته عصرای جمعه...

حس و حال خوبی داشتیم؟

پشت بوته ها رو نیمکت...چه بگو مگویی داشتیم!

حالا من موندم و این نیمکت خالی...

خاطرات کهنه ای که...با تو داشتم این حوالی!

زل نزن به من غریبه!

اینکه میبینی خموشه...با عزیزی گفتگو داشت

روی این نیمکت کهنه...که یه روزی رنگ و رو داشت!

کوچه شاهد...

خونه شاهد...

نیمکتای کهنه شاهد!

که یه روز و روزگاری

یه جایی همین حوالی

دستامو گرفته بودی!

زل زدی تو دو تا چشمام

گفتی تا آخر دنیا...تا همیشه دارمت دوست...!

حالا من موندم و شعرام!

یه بغل خاطره از تو...

چند تا نامه قدیمی...

همه دنیای من اینه!همه دارایی مردی...

که یه روز و روزگاری...همه دلخوشیش تو بودی!

هنوزم میام میشینم...

پشت بوته ها رو نیمکت...همه جمعه های بی تو...!

بی خیال هر چه بوده!

اگه نیستی...

اگه رفتی...

تا همیشه یادت اینجاست!

چشامو میبندم اینبار...گوش میدم به حرفات انگار...

که میگی تا ته دنیا...

تا همیشه دارمت دوست!

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 18:34 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


کاش...

کاش یک بار...

فقط یک بار می آمدی!

وقتی هیچکس در خیابانها نبود

وقتی همسایه های فضول خواب بودند

وقتی تلویزیونها خاموش بودو بچه ها...

به هر خلوتی سرک نمیکشیدند!

وقتی جیر جیرکها غرق آواز بودند و خدا هم...

مشغول حساب و کتاب دنیا بود!

همان لحظه که دلتنگ تو ام!

کاش می آمدی...!

از در...دیوار...پنجره..

از هر کجا...

آرام در خلوتم قدم میزدی

من حتی...

پنجره را میبستم

تا صدای قدمهایت به حیاط همسایه نفوذ نکند!

تو مرا به آغوش میکشیدی

و من آرام...

یک دل سیر...

میگریستم!

و تو مرا میفهمیدی

درک میکردی

نوازشم میکردی

آنقدر که بخوابم!

بعد هر کجا دلت میخواست...میرفتی!

قبل از اینکه خیابانها شلوغ شود!

قبل از اینکه همسایه های فضول بیدار شوند!

تلویزیونها روشن شود و بچه ها...

به هر خلوتی سرک بکشند!

قبل از اینکه حتی خدا ...

گناه یواشکی تو را ببیند!

قبل از اینکه حتی خودم باور کنم...

اینجا بودی!

زیبا ترین خواب مرا...

کاش فقط یک بار...رقم میزدی!

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 19:35 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


قصه عشق

گفتی سلام و گفتم:قربان آن سلامت

قلبم به لرزه افتاد از قدرت کلامت

زانو زدم کنارت!گفتم به شرم و خواهش

گر لایقم بدانی من میشوم غلامت

خندیدی از سر شوق...قربان خنده هایت

گفتم تو مال مایی...این خط و این علامت!

گفتی که باورم نیست.عاشق شدی؟!چرا من؟!

گفتم خبر نداری؟افتاده ام به دامت

گفتی عجب...!چه جالب...!پیوندمان مبارک!

هی کل زدی به شوخی...گفتی شدم چه رامت

سرخ از حیا شدم من!یک دل نه...صد دل عاشق

صد مثنوی سرودم آن شب به احترامت

گفتی زمال دنیا شاعر بگو چه داری؟؟

بعد از کمی تفکر گفتم فقط شهامت!

گفتی زرشک شاعر...!پول اعتبار مرد است

گفتم به دست آید با سعی و استقامت

گفتی قبول...تسلیم...قانع شدم به حرفت

گفتم عزیز مایی.نازم به این مرامت

القصه شب سحر شد با عشق و حال و کل کل

ای کاروان احساس!خوش کرده ای اقامت

در دفترم نوشتم:به به عجب شبی بود

با شیطنت نوشتی در زیر آن:حرامت!

جانا به یاد داری؟دار و ندار شاعر...

یک دفتر غزل بود...آنهم زدم به نامت

دادم به دستت آن شب...گفتم به یاد من باش

بر جلد آن نوشتم:هر واژه اش به کامت

رفتی و بعد از آن شب دیگر تو را ندیدم

در نامه ای نوشتی:دیدار تا قیامت!!

نا باورانه خواندم!مایوس و دلشکسته...

در پاسخت نوشتم:رفتی؟!سفر سلامت

عشقت تبر شد آخر...زخمی زدی به قلبم

مانند سرو بودم!حالا شکسته قامت

تنها تر از همیشه.این زخم کهنه ام را...

با تیغ تیز واژه هی میکنم حجامت!

کار از غزل گذشته...شاعر به خانه برگرد

باشد که بازی چرخ بر گیرد انتقامت

خون میچکد زچشمت!شعر از سرت گذشته

ساقی چه دست و دل باز پر کرده هر دو جامت

حبس ابد گرفتم!!در انفرادی غم...

نرگس بگو به قاضی جرمی نکرده سامت

حالا مخاطب من!پندی بگیر و رد شو!

با عقل مشورت کن.تا دل نکرده خامت

وقتی سپاه پاییز دارد هزار و یک رنگ

گر جنگلی...اگر برگ!او میکند تمامت

در جنگ نا برابر...فرمان بده عقب گرد!

تا لشکر زمستان برفی نکرده بامت

این قصه ها که خواندی دست پخت امشبم بود

مهمان من بفرما!...تا یخ نکرده شامت

[ شنبه بیست و سوم شهریور 1392 ] [ 21:35 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


امشب

امشب کنار یاد تو صد خیمه بر پا میکنم

لازم شود تا نیمه شب این پا و آن پا میکنم

باید ببینم روی تو... تا کم شود دلتنگیم

با هر غزل یک پنجره در دفترم وا میکنم

مکثی کن اینجای غزل!چون چهره ماه تو را...

از لابه لای این غزل امشب تماشا میکنم

گر لشکری مانع شوند...گر میزنی گر میکشی

امشب خودم را زورکی در قلب تو جا میکنم

بیگانه ام با دیگران !چون آشنایم با غمت

هر عشق دیگر جز تو را درسینه حاشا میکنم

هی بغض و هی شعر و غزل!این کار هر روز من است

دارم به خود بد میکنم.میدانم اما میکنم!

غمهای شیرینت چو قند.عشق تو همچون وسوسه!

منعم کنی یا نکنی...ترک تو آیا میکنم؟!

این میوه ممنوعه را هر شب چه شیرین میخورم

راه زمین را بعد ازآن با ناله پیدا میکنم

از هر کجای این بهشت گر بی تو اخراجم کنند

من آدمم با هر غزل یادی ز حوا میکنم



[ سه شنبه پنجم شهریور 1392 ] [ 21:30 ] [ (لادون پرند) ] [ ]