فریاد سکوت

تمام شعرها و مطالب از خودمه.استفاده با ذکر منبع مجاز است.

عاشق تو ام

 

از موجها نترس،تا قایق تو ام
 
غرقت نمیکنم،پس لایق تو ام
 
تا عشق حاکم است،فرقی نمیکند
 
احساسِ حالِ تو ،یا سابق تو ام
 
عمری اگر گذشت،بی عطر و بوی تو...
 
عَذرای من هنوز هم وامق تو ام
 
انکار کن ولی،من در تو زنده ام
 
در زود رنجیَت...،در نِق نِق تو ام
 
وقتی که با خودت،درگیر میشوی...
 
در اصل آن منِ بی منطقِ تو ام
 
انکار کن ولی،آرام گریه کن
 
میبینیَم عزیز؟در هِق هِق تو ام!
 
انگار از خودت، دزدیده ام «تو»را
 
جَلبم نمیکنی؟ من سارق «تو»ام
 
از دل نمیروی،ای دل سروده ام
 
ای شعر...ای غزل،من خالق تو ام
 
هر چند دشمنی،با خالق خودت...
 
فریاد میزنم: من عاشق تو ام!
 
محمد رضا نظری(لادون پرند)
[ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ] [ 21:35 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


تصمیم آخر

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کن

چرخی بزن دور و بَرَم،قدری برایم ناز کن

بنشین کنارم،خسته ام!دستی بکش بر گونه ام

میلِ شدیدِ بوسه را،پنهان چرا؟ابراز کن

دلسرد و بی انگیزه ام،شوری به پا کن در دلم

سرمایِ تبریزِ مرا،شَر جی تر از اهواز کن

تن خسته از تکرار شب، ای مرغ زیبای سَحَر

بر شاخه ی خشکیده ام،چَه چَه بزن،آواز کن!

یا خاک پایت میشوم ،مستانه بر خاکم برقص

یا آسمانت میشوم،در وسعتم پرواز کن

اصلا چرا فَک میزنم؟! این ریش و قیچی دست تو

من تحت فرمانم فقط،آهنگ خوبی ساز کن

سجاده ام این دفتر و، راز و نیازم این غزل

در شعر بی آرایه ام، تا میشود ایجاز کن

من حرفهایم را زدم،تصمیم آخر با خودت

یا نا امیدم کن برو،یا قصه ای آغاز کن

 

محمد رضا نظری(لادون پرند)

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 21:34 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


پدرم...

 

قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «بابا»

 

 

امشب از شعر پُرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم

توکجایی بابا...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو!

بسکه دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو!

جانِ من حرف بزن

امر بفرما بابا...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو!

کوچه پس کوچه ی این شهر پُر از تنهاییست

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو!

پدر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگُذری؟

جانِ من زود بیا

بغلم کن بابا...

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو!

گفته بودی:نَفَسم،عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو!

پدرم...سنگ صبورم...

به خدا دلتنگم

روبه رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار

تو که باشی بابا...

دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو!

گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو!

 

محمد رضا نظری(لادون پرند)

 

پ.ن:

دوستان عزیز سلام

روز پدر و روز مرد پیشاپیش مبارک

نظر به درخواست تعدادی از دوستان برای ویرایش شعر (مادر)برای (پدر )به گونه ای که وزن شعر رعایت شود و از روانی خارج نشود ،شعر را ویرایش کردم تا برای روز پدر هم بتوان استفاده کرد

فقط خواهش میکنم،خواهش میکنم حتما با نام شاعر کپی کنید تا به سرنوشت شعر (مادرم) دچار نشود

شاد باشید و در پناه حق...

 

 

[ جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 17:8 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


تراژدی

عمری است که بی فایده در حال قنوتی
 
یا دست به دامان زمین و ملکوتی
 
ای چلچله باتیر که زخمی شده بالت؟!
 
از توطئه ی کیست که در حال سقوطی؟!
 
ای وسعت سرسبز بهاری،...دلِ پاکم!
 
چندی است که لَم یزرع و خشک و برهوتی
 
در آینه یک بار ببین صورت خود را
 
انگار که تصویرِ ترک خورده ی لوتی
 
با اینهمه فریاد، بنازم به غرورت
 
همسایه ی دیوار به دیوار سکوتی
 
پروانه به داد دل ِ شمعت نرسیدی
 
خاموشیِ این شعله دگر، بسته به فوتی
 
ای عشق اگر میشود از سینه ی قلبم...
 
برخیز که اندازه ی کوه اَلَموتی
 
محمد رضا نظری(لادون پرند)
[ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 21:0 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


دختر شهر...

سِحر وجادو شده ام یا تله پاتی شده ای؟
 
آمدی مفت به چنگم! صلواتی شده ای؟
 
جانِ من قهر نکن ،باش که با آمدنت
 
بهتر از هرخبر و شور و نشاطی شده ای
 
 بین ِصد خواهش دل، ای نفسم ،دختر شهر....
 
آخرین خواسته ی مرد دهاتی شده ای
 
مانتو و روسری و شال و کلاهت ای جاااان
 
بَه چه زیباست عزیزم!شکلاتی شده ای
 
نکند جا بزنی ها...به خدا میمیرم
 
شک نکن قلب منی، پاک حیاتی شده ای
 
نبض ِ احساس منی ،بی تو دلم میگیرد
 
ای که با کلّ ِ وجودم قر و قاطی شده ای
 
فکر و ذکر و همه ی هوش و حواسم شده تو!
 
کاش بودی که ببینی چه بساطی شده ای
 
عشق پاکت نفسم ،حافظِ دورانم کرد
 
خودِمانیم ،عجب شاخه نباتی شده ای..
 
 
محمد رضا نظری(لادون پرند)
[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 18:14 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


مادرم...

قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»

 

 

امشب از شعر پُرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم

توکجایی مادر...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو!

بسکه دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو!

جانِ من حرف بزن

امر بفرما مادر...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو!

کوچه پس کوچه ی این شهر پُر از تنهاییست

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو!

مادر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگُذری؟

جانِ من زود بیا

بغلم کن مادر...

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو!

گفته بودی:پسرم،عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو!

مادرم...مادر خوبم

به خدا دلتنگم

روبه رویم بِنِشینی کافیست

همه دنیا به کنار

تو که باشی مادر...

دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو!

گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو!

 

محمد رضا نظری(لادون پرند)

 

توضیح:این شعر را یک شب قبل از روز مادر پارسال بداهه نوشتم.با حسی حقیقی.

یک سال مادرم را ندیده بودم و واقعا دلتنگش بودم.

بعضی از دوستان پرسیده بودند این شعر از کیست؟!!!

متاسفانه بدون ذکر منبع در سایتها ...وایبر ...وبلاگها و... منتشر شده بود

حتی دو هفته پیش آقایی به نام:سیامک...همین شعر را به نام خودش در سایت شعر نو ثبت کرده بود.البته نصفه و نیمه و فقط به جای مادرم نوشته بود پدرم!!!

هرچند دو روز بعد مدیران سایت شعر نو متوجه شدند و شعرش را حذف کردند و به او تذکر دادند اما چه فایده؟!خیلیها در این دو روز شعر ناقص مرا با نام ایشان خواندند!!

واقعا اینگونه بی مسئولیتیها ظلم بزرگی به شاعرانی است که برای شعرشان زحمت میکشند و احساس خرج میکنند و آنوقت راحت یکی می آید و...

بیشتر اشعار من در سایت (شعر ناب)ثبت شده.از جمله همین شهر و شماره خورده.به نام من کد خورده

دوستان از نظر اخلاقی لطف کنند نه تنها شعر من بلکه شعر هر کسی را برداشتند با ذکر منبع استفاده کنند تا خدای ناکرده اینگونه اتفاقها نیفتد و دیگران  هم شاعرش را بشناسند

این را باید یک وظیفه بدانیم و امانت دار خوبی باشیم

با سپاس از تمام دوستانی که به حقیر چه در خصوصی و چه در عمومی لطف داشتند

روز مادر را به تمام مادران عزیز و بانوان بزرگوار تبریک میگویم

هیچ شعری نمیتواند پاسخگوی بزرگی مادر باشد

 

مادر خودش یک شعر است

 

[ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:49 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


لیلی و مجنون

غزلی نوشته مجنون،برسد به دست لیلی
 
نَفَسم بگو کجایی که ستاره ی سهیلی؟!
 
دو سه خط گلایه دارم، که به عرض میرسانم:
 
من و میل اینچنینی!!!تو چرا بدون میلی؟!
 
همه شب به انتظارت، غزلی سروده ام تا
 
تو یِ بی وفا بدانی ،که دلم گرفته.! خیلی
 
نَنَویسم از نبودت؟؟! به خدا نمیتوانم
 
چه کنم گُلم؟...بمیرم؟بروم زیر تریلی؟
 
تو که پیش من نباشی،همه ی دار و ندارم...
 
قلمی...دفتر شعری، دو سه واژه ی طُفیلی
 
تو نماز نیمه شبها...تو نیایشی...نه شعری!
 
تو شبیهِ یک دعایی،که مقدسی! کُمیلی
 
من و پای لنگ شعرم،تو بگو چگونه روزی...
 
برسم به گَرد پایت؟ که قطار روی ریلی
 
نکند خبر نداری؟نَفَسم بیا که کار از...
 
غزل و گریه و هق هق،به خدا گذشته! سَیلی
 
که ز گونه های خیسم، همه شب چنان روانی
 
که نهار سرنوشتم،شده نوش جانِ لیلی!
[ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:28 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


ای کاش...

 

حالا که جوان نیستم و بی شر و شورم
 
حالا که فرو ریخته دیوار غرورم
 
حالا که به اندازه ی عمری گله دارم...
 
ای کاش بیایی،بشوی سنگ صبورم
 
ای کاش بدانی که چه محتاج تو هستم
 
امروز که تنها شدم و از همه دورم
 
ویرانه ی یک کاخ بزرگم که صد افسوس
 
پنهان شده از دیدِ همه ،گنج حضورم
 
یک سایه ی افتاده به خاکم که از این شهر...
 
سر خورده و بی حاشیه در حال عبورم
 
چون شمع که بی چون و چرا سوخته باشم...
 
توهین شده انگار به صد جای شعورم
 
پروانه کنارم بپر امروز که فردا...
 
امّید ندارم نه به گرما،نه به نورم
 
ای کاش بیایی که تو را سیر ببینم
 
حرفی بزنی کاش،که فردا کر و کورم
 
تا هستم و هستی لبِ دیوارِ حیاتم...
 
جولان بدهی کاش که فردا لبِ گورم

 

[ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:59 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


سر انجام

باز قوّالِ زمان دست به تُمبَک ها شد

شب فرخنده ی وصلت چه مبارک ها شد

آسمان صاف شد و چلچله ها رقصیدند

چشم هر رهگذری ماتِ چکاوک ها شد

ناگهان هلهله شد!باغچه ی کنج حیاط...

محوِ تکثیر گل و حمله ی پیچک ها شد

آب و جارو زدم و خانه تکانی کردم

در و دیوار پر از خنده ی میخک ها شد

بغلت کردم و آرام تو را بوسیدم

چهره ی گل گلیت مثل عروسک ها شد

جانِ من راست بگو،راست بگو یادت هست؟

صورتت سرخ تر از رنگ لواشک ها شد؟!

آن زمان عشق کمی پاک و مقدس تر بود

واقعا بود!ولی مسخره ی فک ها شد

کَم کَمَک سرد شدی!رفتی و افسانه ی عشق...

مثل سیگار شبی طعمه ی فندک ها شد

رفتنت فاجعه شد!سدّ غرورم که شکست...

نیل زالو زد و آلوده ی جلبک ها شد

قصرِ نَی زاریِ سبزت لب تالابِ دلم...

آه!برگرد و ببین...خانه ی اردک ها شد

بعدِ راهی شدنت،ساحل آرام خیال...

عَرصه ی پر زدن و عشوه ی لک لک ها شد

پرچم عشق که از بُرجَک چشمت افتاد...

سینه مستعمره ی دولتِ بَختَک ها شد

خاک بی دغدغه ی قلب به امضای تو بود...

که پر از بُلدوزر و پیکُور و غلطک ها شد

مثل نجارِ همان قصه که از تنهایی...

مدتی مسخره ی دست وروجک ها شد

اینک از آنهمه احساس چه داریم؟بگو!

عشقمان قصه ی خوابِ شبِ کودک ها شد

[ سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 5:55 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


کودکم

بی هدف با دگمه لب تاب بازی میکنم

با کلیدِ کهنه ی شب خواب بازی میکنم

لحظه ای با جیبِ خالی،لحظه ای با بندِ کفش

لحظه ای با لنگه ی جوراب بازی میکنم

سفره خالی،جیب خالی!پوزخندی میزنم

از لجم با قاشق و بشقاب بازی میکنم

در دِرامِ شعر خود بازیگری بد میشوم

نقشِ یک شخصیتِ ناباب بازی میکنم

کودکم رنجیده باشد،بد روانی میشوم

مثل یک دیوانه با اعصاب بازی میکنم

سینه ی عریانِ دفتر ،زیرِ چاقوی قلم

با گلوی واژه چون قصاب بازی میکنم

کودکی دارم درونِ قابِ پیرِ چهره ام

بی صدا،با شیطنت در قاب بازی میکنم

ظاهرا تنها!ولی با کودکم «ما»میشویم

روزها با کودکی بیتاب بازی میکنم

نیمه شبهایی که قرصِ ماه کامل میشود...

تا سَحَر در کوچه ی مهتاب بازی میکنم

در خیالم جنگل سبزی تصور میکنم

بر سرِ هر شاخه چون سنجاب بازی میکنم

خطه ی سرسبزِ رویایم شبیهِ انزلی است

در خیالم گوشه ی تالاب بازی میکنم

با زلالِ اشکهایم پاک و طاهر میشوم

مثل سنجاقک که روی آب بازی میکنم

از زمینِ مرده ام دارم کمی قد میکشم

مثل نیلوفر که در مرداب بازی میکنم

گرچه در دِه کوره ی دنیای فانی رعیتم...

در خیالم نقشِ یک ارباب بازی میکنم

کودکم را دوست دارم!بلکه سرگرمش کنم...

اندکی با واژه های ناب بازی میکنم

واژه میدوزم به کاغذ،حال و روزم دیدنیست!

مثل دختر بچه ها قلاب بازی میکنم

بند میبندم به شاخِ بیتهایِ سبزِ شعر

فارغ از جنجالِ دنیا تاب بازی میکنم

تا بخندد کودکم!حتی اگر لازم شود...

کلِ دنیا را پر از اسباب بازی میکنم

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 6:56 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


انتظار


آرزو دارم که حتی لحظه ای یادم کنی

یا بیایی با حضورت، اندکی شادم کنی

در کنار خاطراتت تخت دامادی زدم

منتظر ماندم بیایی، تا تو دامادم کنی

مومنِ عشقم ولی آنقَدر کافر میشوم

تا کمی رحمت بیاید،بلکه ارشادم کنی

خشک و لم یزرع نبینم،سبز خواهم شد اگر...

بیل برداری بیایی، خوب آبادم کنی

مثل بغضی کهنه در عمق گلویت مانده ام

من که میدانم فلانی!کاش آزادم کنی

آنقَدَر با این غزلها پیچ و تابت میدهم
 
تا دهان بگشایی و، یک بار فریادم کنی
 
کوه هم باشی تو را با تیشه ام خواهم تراشت
 
میشود شیرین من!کافیست فرهادم کنی
[ جمعه نهم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 15:13 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


برگرد

دلیل خنده هایم، زود برگرد

که بی مهری، ندارد سود... برگرد

ببین دل نازکم... طاقت ندارم

به این زودی نگو بدرود... برگرد

نوشتی: می روم آسوده باشم!

اگر حالا دلت آسود برگرد

نبودی آتشت خاکسترم کرد

چه ماند از هیزمم جز دود؟ ...برگرد

زمین خنده هایم بی تو خشکید

به خاک تشنه ام ای رود برگرد

شبی که بغض تو در واژه پیچید...

تمام دفترم تر بود!... برگرد

چنان روز و شب از عشقت نوشتم...

که در دستم قلم فرسود...برگرد

همان قاضی که حکم رفتنت داد...

پشیمان زیر آن افزود:برگرد

نماز گریه هایم را خدا دید

خدای عشق هم فرمود:برگرد

[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:20 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


شب شعر

امشب که به سر، دغدغه ای جز غزلم نیست

تسکین غم و درد دلم، جز غزلم چیست؟

خواهم که بگویم...بنویسم...به کسی چه؟!

یاغی تر از اینیم ،جلو دار قلم کیست؟

امشب شب شعر و غزل و نثر و ترانست

به به به قلم!نمره ی رقص کمرت بیست

تا جاده ی خطهای موازی همه رامند...

خواهم که برانی!بفرما وسط پیست

دروازه ی احساس، قرق میشود امشب

ای واژه ی فرار، به فرمان قلم ایست

پاشیده به کاغذ قلمم، واژه به واژه...

هر واژه که پا داد، گرفتیم و قلم ریست

وقتی که تویی پشت تمام کلماتم...

یک لحظه بدون غزل و واژه توان زیست؟

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:28 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


خون دل

بد مسیر جاده را طی کرده ام

بر خودم ظلم پیاپی کرده ام

بقچه ی رسوایی ام زیر بغل...

ترک شیراز و قم و ری کرده ام

بی کسی های مرا تقویم دید

بسکه تیر و بهمن و دی کرده ام

در نگاه دیگران محکوم شد

سر خوشی هایی که با می کرده ام

ای که دیدی تمبکم را!   دیده ای...

گریه زاریها که با نی کرده ام؟!

لحظه های دیگران را شاد شاد...

فکر احساس خودم کی کرده ام؟!

هر زمان بغضی گلویم را فشرد...

گله ای از واژه را هی کرده ام

گوش کاغذ کر شد از دفتر بپرس...

درد دلهایی که با وی کرده ام

حال و روز واژه هایم را ببین!

چند بیتی خون دل قی کرده ام


[ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:19 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


اگر...

اگر در خیال شما مرده ام

اگر بار بیهوده ای برده ام

همان برگ سر سبز دیروزیم

که حالا چنین زرد و پژمرده ام

به جرم نکرده، اگر بی صدا...

به قول تو چوب خدا خورده ام

بدون تو اما به سختی گذشت

چه روز و چه شبها که نشمرده ام

اگر شکوه ای کرده ام با غزل...

ببخشم که طاقت نیاورده ام

نوشتم برایت:نگو بی وفا

اگر خوب...اگر بد ،به خود کرده ام

به وجدان آسوده ام صد قسم...

کسی را به جز خود نیازرده ام

نوشتی:بنازم وفای خودم!

دلم را به غیر از تو نسپرده ام

مرا با همین ادعای دروغ...

بخندان،بخندان که افسرده ام

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:36 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


دریای عشق

از غزل خون می چکد!سنگ صبور دل کجاست؟

هر شبم،شام غریبان!شمع این محفل کجاست؟

گفته بودی:پای اشکت،جان ناقابل دهم

گریه هیچ!از دست رفتم...جان ناقابل کجاست؟!

ای که حالا عاشقانت،پشت در صف می کشند!

اولین عشق تو بودم!حق آب و گل کجاست؟

آنهمه تخم وفا،،در سرزمینت کاشتم...

طعمه ی مور و ملخ شد؟!پس بگو حاصل کجاست؟

آمدم ،گفتی برو!روزی که مجنونی بیا

صد بیابان گشته ام!حالا بگو منزل کجاست؟

اینهم از شرط جدیدت:باید عاقل تر شوی!!

بعد از آن شوریدگیها،عقل کو!؟عاقل کجاست؟

پشت حرف و ادعا ها،هر چه بادا باد بود

جایگاه عشق در، قوم بنی هندل کجاست؟

من به هر ساز تو رقصیدم!ولی آخر چه شد!؟

می روم شاید بدانی،حق کجا...باطل کجاست!

این تو و دریای عشقت!جذر و مدش مال تو

من که تی پا خورده ی موجم،بگو ساحل کجاست؟
[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 22:46 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


درد دل

رک بگویم... از شما رنجیده ام!

از غریب و آشنا ترسیده ام

با مرام و معرفت بیگانه اید

من به هر ساز شما رقصیده ام

در زمستان سکوتم بارها...

با نگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست...نیست

من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش بین بوده ام...

هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها...

با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها...

من به آغوش خودم چسبیده ام

من شما را بارها و بارها...

لا به لای هر دعا بخشیده ام

مقصد من نا کجای قصه هاست

از تمام جاده ها پرسیده ام

میروم باواژه ها سر میکنم

دامن از خاک شما بر چیده ام

من تمام گریه هایم را شبی...

لا به لای واژه ها خندیده ام
[ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 20:12 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


عصر ما...

عصر ما ،عصر زمان ،عصر تلاش و جنب و جوش

عصر دانشگاه و درس و برگه های تست هوش

عصر مد، عصر قیافه ،مرد و زنهای عجیب

عصر میمونهای دلقک، گربه های چکمه پوش

دوره ی هیپ هاپ و رپ، یا رقص مایکل جکسونی

ریتم تند یک ترانه، هندزفری ها پشت گوش

عصر کوکائین و ماری، نئشگی با قرص اکس

عصر اوج خود کشیها، رگ زدنها زیر دوش

عصر تحمیل عقاید، دیکتاتورهای بزرگ

عصر اعدام و شکنجه، با طناب و آب جوش

بر تریهای نظامی...جنگهای احمقانه!

بن لادنهای خیالی، در توهم های بوش

عصر اشغال و تجاوز، گله ی تانک و نفر بر

یک زمین رام و کوچک، اینهمه اسب چموش؟!

عصر تبلیغات چرت از هر کانال مبتذل

از غذای سگ گرفته، تا لباس و مرگ موش

عصر ما ،عصر تباهی! مرگ ایمان و شرف

یادی از بیچاره ها و بچه های گل فروش

یادی از پایین شهر و اشک و آه مادران

قصه ی فقر و نداری، مردمان سخت کوش

اینهمه معتاد و دزد و بیوه های تن فروش

حاصل کوتاهی ما...اینهمه خانه به دوش

[ پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ] [ 19:59 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


قفس عشق

در قفس عشق تو زندانیم

حبس ابد خورده به پیشانیم

دفتر شعر و غزل و یاد تو...

عاشق این خطه ی بارانیم!

زلزله ی یاد تو با ما چه کرد...؟!

ای سبب هر شب ویرانیم!

بس که منظم به غمت سوختم...

شعر شدم!حیف نمی خوانیم

تخم محبت به زمینم بکار

مستعدم! گر چه بیابانیم

شاخه و برگم که به پای تو ریخت

منتظر برف زمستانیم

آمده ای...!وای که نشناختی

پیر شدم یار دبستانیم؟!

داد زدی باش که میدانمت!

لاف نزن! ای که نمیدانیم

ای که شب و روز به یاد توام...

قول ندادی که نرنجانیم؟!

داد زدم محض رضای خدا...

ترک نکن باز به آسانیم!

ساده تر از کودک ده ساله ام

انگ زدی باز به نادانیم

فلکه ی گیجم که تو دورم زدی

بوق نزن عشق خیابانیم!

حرف دلم را بزنم میروم

منتظر مصرع پایانیم

[ دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ] [ 23:8 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


با غزل...

پشت دیواری که نامش زندگی است، میتوان با واژه ها راهی کشید

در کنار پرده ی تاریک شب، میتوان با زیرکی ماهی کشید

با غزل، هر غیر ممکن، ممکن است!می شود دنیای زیبایی کشید

فارغ از هر باید و جبر غلط ،میتوان تصویر دلخواهی کشید

با غزل هم می شود نقاش شد!خواب یک پروانه را ترسیم کرد

میتوان با رقص زیبای قلم، وسعت سبز چراگاهی کشید

میتوان بیل و کلنگی زد به شعر،سرزمین واژه ها را عمق داد

در زمین خشک کاغذ پاره ها، میتوان با حوصله چاهی کشید

یک بغل دلواپسی را میتوان، با زبان واژه ها تعریف کرد

میتوان کوه بزرگ غصه را، روی دوش واژه چون کاهی کشید

وقتی از دنیا دلت پر میشود، میتوان آهسته بغضت را سرود

بی خیال ضجه و فریادها، با غزل هم میتوان آهی کشید

پا به پای واژه ها باید دوید! منت هر واژه را باید کشید!

میتوان با واژه ها لبخند زد!دست از این اندوه گه گاهی کشید

میتوان در هشتمین بیت غزل، غربت هر واژه ای را لمس کرد

در خراسانی ترین شور غزل، گنبدی...گلدسته ای...شاهی کشید

میتوان با قطره های اشک خود، واژه ها را شست و طاهر تر سرود

می شود در امتداد هر قنوت، ربنایی...قل هو اللهی کشید


(عید غدیر، پیشاپیش مبارک.)


[ چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ ] [ 17:10 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


غم و شعر...

غزل می تازد امشب هم،به کاغذهای پوشالی

منظم میدود واژه،میان دفتر خالی

شراب کهنه عشقت،چه مستم میکند هر شب

به لطف بغض سنگینت،ردیف و قافیه عالی!

نصیحت میکنی اما،ندیدی پشت اندوهم...

چه حالی میکنم با شعر!نگو بیهوده مینالی

غم یک لحظه خود را،به دنیایی نخواهم داد

بسوزانم که می ترسم،از این احساس یخچالی

قلم رقصید و شعری شد!غزل هم وزن آهم شد!

همینکه گوشه دفتر...،نوشتم جای تو خالی...

نه شهرت خواهم از شعرم!نه به به ها...نه چه چه ها

تو میدانی که بیزارم،از این دکان بقالی

زمینگیرم!ولی هستم!که عشق ما زمینی بود

هنوزم عاشق خاکم،نمی خواهم پر و بالی

دو خط شعر و سکوتی سرد!...کمی آرام می گیرم

همینکه با غزلهایم،بپرسم حال و احوالی

نه آغوش تو میخواهم،نه میخواهم که برگردی

همینکه زنده ای کافیست!...و میدانم که خوشحالی

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ] [ 20:50 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


به پای شعر دیگران، اگر تباه میشوی

بخوان دوباره شعر من، که رو به راه میشوی

به عمق واژه های من، اگر تو پی نبرده ای...

سرک نکش به شعر من،که غرق چاه میشوی

اگر دوباره سرکشم،الف شدن گناه توست!

به رام قلب من بچسب،که بی گناه میشوی

کلاه پیر و کهنه ای،که بر سر تو رفته ام!

ولی نیفتم از سرت،که بی کلاه میشوی!

تویی که با رقیب من،نشسته ای به گفتگو...

شبیه گریه منی،که قاه قاه میشوی

برای او حقیقتی،کنار من شبیه عکس...!

که در جواب بغض من،فقط نگاه میشوی

اگر شبم!که تیره ام،...که روسیاه عالمم...

بمان که در کنار من،شبیه ماه میشوی

هوای تازه ای که من،تو را نفس کشیده ام

بمان درون سینه ام،وگرنه آه میشوی

ببین که با چه زحمتی،تو را کشیده ام به شعر...

بخوان و خط خطی نکن،که رو سیاه میشوی

[ سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 14:52 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


تو...(چهار پاره)

این آخرین سروده ایست که به نام تو ثبت میشود!

این جمله ایست که هزار بار به خودم گفته ام

از فردا به هیچ وجه به تو فکر نخواهم کرد!

با این خیالهای خام،چه شبها که نخفته ام

اصلا تو که باشی که به تو فکر کنم یا نه؟!

تو را برای دیگران درس عبرتی میکنم!

چنین میکنم و چنان!خط و نشان میکشم الکی

خودم را با همین جمله های پوچ،غیرتی میکنم

ولی چه فایده؟!توبه گرگ فقط مرگ است

دوباره شب میشود و قصه تو آغاز میشود

دور تا دور دفترم سیم خاردار هم بکشم...

دوباره پای تو به شعرهای من باز میشود!

[ پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ ] [ 18:21 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


برس به داد شاعری...

دوباره شعر گفته ام،بخوان که سرد میشود

برس به داد قلب من، که کوه درد میشود

به وسعت تخیلش، به بال واژه های خود

ببین چگونه شاعری، فضا نورد میشود

به داد واژه ای برس، که جذب شعر میشود

ولی بدون حس تو، دوباره طرد میشود

تو فصل سبز رویشی ،بمان کنار ساقه ام

که بی تو رنگ و روی من، دوباره زرد میشود

به داد من نمیرسی!ولی به داد ما برس

که بی تو زوج عشق ما، دوباره فرد میشود

برس به داد شاعری ،که مثل بچه ها شده

اگر تو باورش کنی، دوباره مرد میشود

به شعر او که میرسی، چرا خسیس میشوی؟!

بخر ترانه های او، که دوره گرد میشود


[ جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ] [ 21:1 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


دلتنگی

کی کنارم بوده ای تا مست و مدهوشت کنم؟!

کی به دستم بوده ای تا همچو می نو شت کنم؟!

سهم من شد بی کسیها!حسرت و آه و غزل

عقده شد در دل که یک شب تکیه بر دوشت کنم

در کنارم باشی و هی شانه بر مویت زنم

از جداییها بگویم...شکوه در گوشت کنم!

صد غزل صد مثنوی گویم برایت تا سحر

جامه ای با عطر صدها بوسه تن پوشت کنم

یاد تو آغوش گرمی...!من به یادت دلخوشم

نازنین کی میتوانم ترک آغوشت کنم؟!

عقل و هوش و منطق و دیروز و امروزم تویی

ای که از یاد تو رفتم...!کی فراموشت کنم؟!

آتشی بودی که افتادی به جان خرمنم

تا سحر میبارم امشب!بلکه خاموشت کنم

[ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ] [ 23:41 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


نیمکت خالی(نیمایی ترانه)

راه می افتم توی کوچه

کوچه خاطره هامون

با قدمهام میشمارم...همه ی فاصله هامون

یادته عصرای جمعه...

حس و حال خوبی داشتیم؟

پشت بوته ها رو نیمکت...چه بگو مگویی داشتیم!

حالا من موندم و این نیمکت خالی...

خاطرات کهنه ای که...با تو داشتم این حوالی!

زل نزن به من غریبه!

اینکه میبینی خموشه...با عزیزی گفتگو داشت

روی این نیمکت کهنه...که یه روزی رنگ و رو داشت!

کوچه شاهد...

خونه شاهد...

نیمکتای کهنه شاهد!

که یه روز و روزگاری

یه جایی همین حوالی

دستامو گرفته بودی!

زل زدی تو دو تا چشمام

گفتی تا آخر دنیا...تا همیشه دارمت دوست...!

حالا من موندم و شعرام!

یه بغل خاطره از تو...

چند تا نامه قدیمی...

همه دنیای من اینه!همه دارایی مردی...

که یه روز و روزگاری...همه دلخوشیش تو بودی!

هنوزم میام میشینم...

پشت بوته ها رو نیمکت...همه جمعه های بی تو...!

بی خیال هر چه بوده!

اگه نیستی...

اگه رفتی...

تا همیشه یادت اینجاست!

چشامو میبندم اینبار...گوش میدم به حرفات انگار...

که میگی تا ته دنیا...

تا همیشه دارمت دوست!

[ جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 18:34 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


کاش...

کاش یک بار...

فقط یک بار می آمدی!

وقتی هیچکس در خیابانها نبود

وقتی همسایه های فضول خواب بودند

وقتی تلویزیونها خاموش بودو بچه ها...

به هر خلوتی سرک نمیکشیدند!

وقتی جیر جیرکها غرق آواز بودند و خدا هم...

مشغول حساب و کتاب دنیا بود!

همان لحظه که دلتنگ تو ام!

کاش می آمدی...!

از در...دیوار...پنجره..

از هر کجا...

آرام در خلوتم قدم میزدی

من حتی...

پنجره را میبستم

تا صدای قدمهایت به حیاط همسایه نفوذ نکند!

تو مرا به آغوش میکشیدی

و من آرام...

یک دل سیر...

میگریستم!

و تو مرا میفهمیدی

درک میکردی

نوازشم میکردی

آنقدر که بخوابم!

بعد هر کجا دلت میخواست...میرفتی!

قبل از اینکه خیابانها شلوغ شود!

قبل از اینکه همسایه های فضول بیدار شوند!

تلویزیونها روشن شود و بچه ها...

به هر خلوتی سرک بکشند!

قبل از اینکه حتی خدا ...

گناه یواشکی تو را ببیند!

قبل از اینکه حتی خودم باور کنم...

اینجا بودی!

زیبا ترین خواب مرا...

کاش فقط یک بار...رقم میزدی!

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 19:35 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


قصه عشق

گفتی سلام و گفتم:قربان آن سلامت

قلبم به لرزه افتاد از قدرت کلامت

زانو زدم کنارت!گفتم به شرم و خواهش

گر لایقم بدانی من میشوم غلامت

خندیدی از سر شوق...قربان خنده هایت

گفتم تو مال مایی...این خط و این علامت!

گفتی که باورم نیست.عاشق شدی؟!چرا من؟!

گفتم خبر نداری؟افتاده ام به دامت

گفتی عجب...!چه جالب...!پیوندمان مبارک!

هی کل زدی به شوخی...گفتی شدم چه رامت

سرخ از حیا شدم من!یک دل نه...صد دل عاشق

صد مثنوی سرودم آن شب به احترامت

گفتی زمال دنیا شاعر بگو چه داری؟؟

بعد از کمی تفکر گفتم فقط شهامت!

گفتی زرشک شاعر...!پول اعتبار مرد است

گفتم به دست آید با سعی و استقامت

گفتی قبول...تسلیم...قانع شدم به حرفت

گفتم عزیز مایی.نازم به این مرامت

القصه شب سحر شد با عشق و حال و کل کل

ای کاروان احساس!خوش کرده ای اقامت

در دفترم نوشتم:به به عجب شبی بود

با شیطنت نوشتی در زیر آن:حرامت!

جانا به یاد داری؟دار و ندار شاعر...

یک دفتر غزل بود...آنهم زدم به نامت

دادم به دستت آن شب...گفتم به یاد من باش

بر جلد آن نوشتم:هر واژه اش به کامت

رفتی و بعد از آن شب دیگر تو را ندیدم

در نامه ای نوشتی:دیدار تا قیامت!!

نا باورانه خواندم!مایوس و دلشکسته...

در پاسخت نوشتم:رفتی؟!سفر سلامت

عشقت تبر شد آخر...زخمی زدی به قلبم

مانند سرو بودم!حالا شکسته قامت

تنها تر از همیشه.این زخم کهنه ام را...

با تیغ تیز واژه هی میکنم حجامت!

کار از غزل گذشته...شاعر به خانه برگرد

باشد که بازی چرخ بر گیرد انتقامت

خون میچکد زچشمت!شعر از سرت گذشته

ساقی چه دست و دل باز پر کرده هر دو جامت

حبس ابد گرفتم!!در انفرادی غم...

نرگس بگو به قاضی جرمی نکرده سامت

حالا مخاطب من!پندی بگیر و رد شو!

با عقل مشورت کن.تا دل نکرده خامت

وقتی سپاه پاییز دارد هزار و یک رنگ

گر جنگلی...اگر برگ!او میکند تمامت

در جنگ نا برابر...فرمان بده عقب گرد!

تا لشکر زمستان برفی نکرده بامت

این قصه ها که خواندی دست پخت امشبم بود

مهمان من بفرما!...تا یخ نکرده شامت

[ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 21:35 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


امشب

امشب کنار یاد تو صد خیمه بر پا میکنم

لازم شود تا نیمه شب این پا و آن پا میکنم

باید ببینم روی تو... تا کم شود دلتنگیم

با هر غزل یک پنجره در دفترم وا میکنم

مکثی کن اینجای غزل!چون چهره ماه تو را...

از لابه لای این غزل امشب تماشا میکنم

گر لشکری مانع شوند...گر میزنی گر میکشی

امشب خودم را زورکی در قلب تو جا میکنم

بیگانه ام با دیگران !چون آشنایم با غمت

هر عشق دیگر جز تو را درسینه حاشا میکنم

هی بغض و هی شعر و غزل!این کار هر روز من است

دارم به خود بد میکنم.میدانم اما میکنم!

غمهای شیرینت چو قند.عشق تو همچون وسوسه!

منعم کنی یا نکنی...ترک تو آیا میکنم؟!

این میوه ممنوعه را هر شب چه شیرین میخورم

راه زمین را بعد ازآن با ناله پیدا میکنم

از هر کجای این بهشت گر بی تو اخراجم کنند

من آدمم با هر غزل یادی ز حوا میکنم



[ سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 21:30 ] [ (لادون پرند) ] [ ]


شکایت

گفته بودم نکند کار به عادت برسد
گفتی ار صبر کنی روز مرادت برسد
همه شب وعده دیدار تو دادم به خودم
که کمی حوصله کن وقت ارادت برسد
هی گذشت و خبری از تو نشد بی انصاف!
هی نشستم که مگر قاصد بادت برسد
نرسیدم به تو و عاقبتم معلوم است
برود این دل دیوانه به یادت برسد
با رقیبم که نشستی و به من طعنه زدی
وای اگر کار دل ما به حسادت برسد
میروم بین دعا میخ تو را میکوبم
تو فقط حوصله کن وقت عبادت برسد
اگر این دسته گلت تخم خودش را نگذاشت
عاقبت مرغ هوسها به سعادت برسد
هرچه من سوخته ام تا به ابد میسوزی
من فقط منتظرم وقت پمادت برسد
در و دیوار گواهی بدهد ظلم تو را
اندکی حوصله کن وقت شهادت برسد
غم من شعر شد و از قلمم جاری شد
عمرا این شعر و غزلها به سوادت برسد
امشب از کوچه دلتنگی ما میگذری
دست کرده ام به شعر...خدا به دادت برسد!
[ پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:35 ] [ (لادون پرند) ] [ ]