ماشینها باسرعت رد میشوند-کودکان میخندند-پرنده ها آواز میخوانند و بقالی سر کوچه شلوغ است.
گاه گاهی نسیم خنکی میوزد...مثل تمام روزهای خوب خدا.
این معمولی بودن برای ما آنقدرها هم بد نیست .عادی است.زندگی در جریان است.اما برای خیلیها
ذجر آور است.برای زندانیانی که در بندند-برای پیرمردان و پیرزنانی که تنهایند یا در سرای سالمندان مدتهاست دلتنگند.
یا خدای ناکرده روی تخت بیمارستان چشم به راهند.ما آدمهای معمولی تو همین روز معمولی میتونیم
روز معمولی خیلیها را متفاوت کنیم.حتی روز خودمونو...
برق نگاه پدر بزرگ-اشک شوق مادر بزرگ-شادی یک زندانی-امیدواری یک مریض-خوب که دقت کنیم
میبینیم ارزششو داره.می ارزه امروزمون کمی بهتر و متفاوت تر باشه.
روزی که چه خوب و چه بد میگذره چرا اینجوری نگذره؟
من برای امروزم نقشه های زیادی کشیدم.شما چطور؟
سلام.دير به دير ميام ميدونم.سرم شلوغه.اما هستم.
امروز ميخوام در مورد عشق بنويسم.خيلي سخته چون وسيعه.ابعاد مختلفي داره.اما من از زاويه ديد خودم
مينويسم.از همون زاويه اي كه مد نظرمه.
خوب اول ببينيم عشق از نگاه من چيه؟!همين الان بگم كه اين فقط نظر منه ودليل بر درستي يا نادرستي اون
نيست.عشق از نگاه من پاك ترين ،با ارزش ترين وزيباترين احساس بشريه كه خودش به وجود مياد و نميشه
جلوشو گرفت و نميشه اونو از بين برد.همينجا يه پرانتز باز كنم و ياد آوري كنم كه منظورم عشقه.نه تمام
هوسهايي كه متاسفانه به نام عشق تموم ميشه.واينم عنوان كنم كه چقدر متاسفم براي كساني كه تمام
عشقشون تو آلتشون خلاصه ميشه.(با عرض پوزش!)...از موضوع دور نشيم.
اما چيزي كه من ميخوام درموردش بنويسم در مورد ناكاميهاي عشقه.(عشق به جنس مخالف.)در به وجود
اومدن چنين عشقي صدالبته نيازهاي انساني هم دخيله كه يكيش همون شهوت و بلوغه اما قسمت عاطفيش
قويتره وچنانچه به هم نرسند يواش يواش تبديل ميشه به يك عشق پاك...حالا به هردليل.ازدواج يكي از طرفين
يا خداي نكرده مرگ ويا...
مطلبي ريز و خيلي مهمي كه قصد دارم به اون برسم دقيقا از همين جا شروع ميشه.
چنانچه يكي از طرفين ازدواج كنه معمولا خواسته يا ناخواسته مشكلاتي براي هر دو طرف به وجود مياد.(جداي غم وغصه هاي خودشون.)
يكي از اون مشكلات بدبيني همسران اونها مخصوصا از طرف آقايان والبته خانمها نسبت به اينكه يك نفر هنوز
به همسرشون فكر ميكنه يا اگه حادتر باشه بيم ادامه اين رابطه احساسي از طرف همسرشون هست كه
مسىله بزرگيه.وپايه گذار هزار اختلاف و تهمت و عذابه.
راه حل:اول كه اگر دونفر همديگه رو دوست دارند بزرگترها سنگ اندازي نكنند چون احساسي كه به وجود
اومده از بين رفتني نيست مخصوصا اگه اولين عشق باشه.سعي كنند هدايتشون كنند نه اينكه از هم دورشون
كنند.چون بدتر ميشه.وچنانچه اين جدايي پيش اومد تو كه با طرف مقابل ازدواج ميكني با چشم باز اين كارو بكن
اگه ميدوني جا ميزني هرگز جلو نرو چون بعدها سرنوشت فرزندتون هم به احساستون گره ميخوره و جرمتون
سنگينتر ميشه.وچنانچه پيش اومد، ازدواج كرديم و بعدش اسير اگرها و شايد ها شديم:تعصبهاي افراطي رو
كنار بذاريم.نگيم حق نداره احساسي نسبت به ديگري داشته باشه.اين حرف اگرچه درسته اما نشدنيه.اين قسمت از مغز هيچ ميانه اي با بايدها نداره.بهترين كار صحبت كردنه.اونم روشنفكرانه نه از روي تعصب.
سعي كنيم با حوصله هم مواظب زندگيمون وحرمتش باشيم و هم به مرور سعي كنيم با رفتارمون جاي طرف
مقابلو بگيريم.
يك نصيحت به عاشقان ناكام.:سرنوشت چنين بوده!اين جبر را با بزرگواري بپذيريد وبدونيد شخص دومي كه وارد
زندگيتون ميشه هيچ گناهي نداره وحق داره دوست داشته بشه.ادامه نديد.نگيد حق ماست.تا حرمت خونه اي
زير سوال نره.هميشه به اين فكر كنيد كه سوختن دونفر هميشه بهتر از تباهي چند نفره...
شاد باشيد وعاشق...
لحظه ها تبخير ميشوند...عمر ميگذرد.غصه ميماند.خنده ميرود.حتي لبخند هم نيست.
شعر نيست،شور نيست،بهانه نيست.فرياد نيست...سكوت غوغا ميكند.وقتي تو نيستي...
چه سخت است روزهاي بي تو...سالها گذشت...ومن اسير آخرين نگاهت،آخرين كلامت،
آخرين يادداشت عاشقانه ات ماندم.غريبم در اين ديار پر نيرنگ.خسته شدم.كجايي؟يك عالمه حرف دارم.
يك عالمه حرف از روزهاي بي تو...
متوجه این حقیقت تلخ نمیشیم مگه اتفاقی بیفته.این انزوا اونقدر آروم آروم تو زندگیت جا باز میکنه
که متوجه حضور موذیانه اون نمیشی.وچقدر نفرت انگیزه این انزوا...
وبدترین چیز اینه که به هر طریق از وضعیت موجود فرار میکنیم.خودمونو پشت هزار نقاب و شخصیت
کاذب پنهان میکنیم تا کسی متوجه اصل قضیه نشه.حتی به خودمونم دروغ میگیم.میگیم شخصیتمون
جا افتاده و بالغ شده...آدم سنگینی هستیم...قرار نیست آدم همیشه مثل دیوونه ها بخنده باید بپذیریم بزرگ شدیم...و الی آخر...
اما واقعیت اینه که خودمونو گم کردیم.شکست خوردیم...ناکام موندیم و نتونستیم برای خودمون و دلمون
بهانه جدیدی پیدا کنیم....اینو آدم زمانی میفهمه که یک صدای آشنا تو گوشش میپیچه...صدایی که
باهاش بیگانه نیست.چهره آشنایی میبینه. چهره ای که روزی براش همه چیز بوده اما حالا مال یکی دیگه است.
نگاه هایی که براش مفهوم داره.و اونوقته که که بغض عجیبی گلوشو میفشاره.تازه میفهمه اینهمه
سکوتش از کجا آب میخوره. مواظب خودمون باشیم.مواظب دلمون باشیم.بهانه هامونو گم نکنیم.
به گم کردن بهانه هامون عادت نکنیم.بدبختانه ما آدمها خیلی ضعیفیم.زود میشکنیم.
یادمون نره دنیا قشنگه اگه بهانه ای باشه.برای خود شکسته مون فکری بکنیم تا دیر نشده...
چه میدانی چه در سر دارم این شبها...
چه میدانی چه بیتابم که آیا میرسد فردا؟!
چه خواهد شد پس از امشب؟
چه خواهد شد پس از فردا؟
رفیقم با همه سوزی که از آتش برایم ماند.
رفیقم با همه دردی که از عشقت به جانم ماند.
چه میدانی چه میسوزم؟؟...
چه میدانی چه میجوشم از این پروانه بازیها...
چه میدانی چه درگیرم؟!
اسیر ماه یا خورشید؟کدامین باید آخر بوذ؟؟!
نمیدانم...
همی دانم که شب را دوست میدارم.
رفیق ماه میمانم.
به رقص شعله های گرم سرایی گرم میسازم.
وچون پروانه ای بیتاب به رقص شعله میتازم.
همین مارا بس از بودن.که میسوزیم و میسازیم...
سالهاست نداشته هایمان را با هم قسمت میکنیم.و دلخوشیم به داشته هایی که لذتش فقط به
دیگران میرسد.چندی بود در پی گریز بودم.در پی خود.در پی تمام حقوقی که داشتم و نگرقتم.
شب هراسان شد.بیم تنهایی عذابش میداد.اما نشد.برگشتم.سیاهی شاد باش.بخند.من هنوز هم
با توام.و با تو خواهم ماند.بیا قسمت کنیم.عمر من مال تو...سکوت تلخت مال من.
وقتی آمدم همه جا سبز بود....
زمین به استقبالم سبز پوشید،آسمان بینهایت آبی را پیشکشم کرد و پرندگان خواندند.
باد وحشی آرام گرفت و نسیم ساده ترین شعر بود که از آشفته ترین دنیا میگذشت.چه لذت بخش بود
بوسه هایش....درخشیدم.رو به آینه ای...چشم در چشم خود.....و از درخشش خود کورشدم.
سیاهی تلخترین تجربه زندگیم بود.و دیگر ندیدم....نه سبزی برگ و نه سفیدی قاصدک.نه نوازش نسیم و نه
بینهایت آبی...و مدتهاست در سیاهی مطلق به دنبال ستاره ای میگردم.چیزی که لحظه هایم را روشن تر کند.
و این روزها احساس بهتری دارم.کمی میشنوم.... کمی میبینم....احساس میکنم زمین باز هم سبز پوشیده.
شاید لحظه تولد است.تولد دوباره....از فشردگی تیرگیها بالاخره چیزی زاییده شد شاید اشک....
امید رویش .و شاید بهار.....ولی اینبار هرگز نمیدرخشم.خورشید زیباست اما خیره شدن به اینهمه درخشندگی
کوری می آورد.قول میدهم فقط حسش کنم.....
دروغ گویی ریشه های زیادی داره امروز میخوام یکی از دلائلشو توضیح بدم.
یکی از دلایل دروغ گویی دیده شدن و پذیرفته شدنه.به چشم اومدن.....
جوانی را در نظر بگیرید که دیپلم داره.آدم خوبیه.درک داره،احساس داره،معنی عشقو میفهمه،دوست داشتنو
بلده.قیافه شم خوبه.خانواده خوبیم داره.....این جوان شیفته دختری میشه.هر کجا ممکنه این اتفاق بیفته.
تو خیابون،تو مسافرت یا حتی تو همین نت.دختره ازش میپرسه:از خودت برام بگو.تحصیلاتت،وضعیت مالیت،
خانوادت.....و پسره اینطوری میگه:لیسانس دارم.بابام وضعش خوبه.خانوادم فلانند و از اینجور اراجیف؟؟!
اما چرا؟راستی چرا راست نمیگه؟شاید از ترس اینکه پذیرفته نشه.شاید از ترس اینکه عشقشو از دست بده.
تو دروغ گفتن دیگران ما هم بی تقصیر نیستیم.همه مون گرایش عجیبی به سمت مادیات،تحصیلات و پز و
کلاس داریم.ارزشهای واقعی را نمیبینیم.واینطوریه که همه مون کم و بیش به این حربه متوصل میشیم.
اگه معیار سنجش آدمها ارزشی بود،انسانیت،شرف،صداقت،عشق و....شاید اون جوان با غرور سرشو بالا
میگرفت و میگفت:من دیپلم دارم.وضعیت مالیم متوسطه.خانوادم معمولیند.اما دوستت دارم.
شما چه فکر میکنید؟....
چه بسیار انسانها که ناحق از چشم می افتند......
چه بسیار انسانها که نا حق محبوب میشوند.....
وچه اندکند کسانی که در جایگاه خویشند.
ما هر کدام از یک زاویه میبینیم.این زاویه حاصل فرهنگ،باورها،و عقایدی است که از محیط گرفته ایم.
بر باورها و آموخته های خویش تعصب داریم.خوب و بد و زشت و زیبا را طبق باورهایمان معنا کرده ایم.
و طبیعی است که قضاوتمان نیز بر همان پایه استوار است.
اما آیا زاویه دید ما زاویه مناسبی است؟ آیا این زاویه با رشد فکری و شرایط مکانی و زمانی دنیای امروز
همخوانی دارد؟آیا من جوان با عقاید کهنه ام پاکی خواهرم را زیر سوال نمیبرم؟آیا به حقوق انسانی او احترام
میگذارم؟آیای تو پدر نیازهای امروز فرزندت را میدانی؟به شعورش احترام میگذاری؟یا دخترت از ترس اینکه مبادا
محکوم شود و فاسد لقب بگیرد خواسته هایش را خفه میکند؟آیا تو مادر......
زاویه دیدمان را دوباره برسی کنیم....وچه پسندیده است که هر از گاهی عقایدمان را از زاویه های مختلف
ارزیابی کنیم تا پدری واقعی تر....برادری دلسوزتر... ومادری مهربانتر باشیم.
